نهالستان

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۵, پنجشنبه

نظر کُردهای ترکیه در خصوص ترور و جنگ شهری پ‌کاکا چیست؟

این چندمین بار طی دو سال گذشته است که تروریست‌های انتخاری زحمی به دل مهربان استانبول می‌زنند و دل دوستداران این شهر را در اقصی نقاط عالم به درد می‌آورند. تکلیف و اهداف تروریست‌های داعش مشخص است. اما تروریست‌های دیگر به نام دفاع از حقوق خلق کُرد مرتکب این جنایات می‌شوند. به راستی کُردهای ترکیه نسبت به این ناامنی‌ها و ترورها و جنگ شهری چه فکری می‌کنند؟ این سؤالی است که نیازمند بررسی میدانی و گسترده آماری است. این موضوع نه در توان این نوشته است و نه من اطلاع موثقی در این خصوص دارم. اما می‌توان در خصوص حداقل‌هائی به توافق رسید و موضوع را از منظری دیگری بررسی کرد.
ترکیه مسئله کُرد دارد. چه درصدی از میلیونها شهروند کُرد ترکیه با این مسئله درگیرند؟ این نیز سؤالی است که جواب دقیقی برای آن نمی‌توان یافت. اما همه قرائن و شواهد حاکی از آن است که مسئله کُرد، مسئله اکثریت مردم کُرد ترکیه است. کُردها در سطح منطقه خودآگاهی بالائی دارند و در پی احقاق حقی هستند که به هر دلیلی در قرن گذشته از آنها دریغ شده است. طی همین قرن بسیاری از وجدان‌های بیدار تُرک در این را همدل و همراه کُردها بوده‌اند و هزینه هم داده‌اند. سیاستمدارانی که در کشورهای کُردنشین از جمله ترکیه به کلی منکر این مسئله می‌شوند، خود بخشی از صورت مسئله هستند. ترکیه باید بتواند برای این مسئله راه‌حلی دموکراتیک و صلح‌آمیز بیابد. و در نهایت حق تعیین سرنوشت کُردها را به رسمیت بشناسد.
اما سؤال این نوشته مربوط به روشی است که پ‌کاکا و بازهایش به کار می‌برد. در هر حال این گروه و طرفداران و حامیان آن چنان وانمود می‌کنند که گوئی مسئله پ‌کاکا همان مسئله کُرد است. و لاجرم روشی که پ‌کاکا به کار می‌برد و در نهایت به ترور کور و جنگ شهری ویرانگر منتهی می‌شود، تنها روش اجتناب‌ناپذیری است که کُردها برای احقاق حقوق حقه خود پیش رو دارند. آیا چنین است؟ در این مطلب سعی می‌شود تصویری از زندگی کُردهای ترکیه ارائه شود که گرچه به راحتی قابلیت راستی‌آزمائی دارد، اما چندان آشنا نیست و با تصاویر کلیشه‌ای هیچ همخوانی ندارد.
بزرگترین شهر کُردنشین جهان شهرهای شناخته شده کُرد مثل سلیمانیه و سنندج و اربیل نیست، بزرگترین شهر کُردنشین جهان استانبول است. گفته می‌شود حدود سه میلیون کُرد در این شهر زندگی می‌کنند. استانبول علاوه بر اینکه یک شهر توریستی و باستانی است، مهم‌ترین قطب اقتصادی منطقه و یکی از بزرگترین مناطق اقتصادی اروپاست. اقتصاد این شهر از اقتصاد بعضی کشورهای اروپائی هم بزرگتر است.
در بازار استانبول کُردها نقش تعیین‌کننده‌ای دارند. بسیاری از تاجران بزرگ و صرافی‌های معروف استانبول کُرد هستتد. استانبول در این منطقه همان جایگاهی را دارد که نیویورک در سطح جهان دارد. نیویورک قلب بزرگترین اقتصاد جهان است. هر تاجر و سرمایه‌داری که در نیویورک موفقیت اقتصادی کسب کند، در سطح جهان هم احتمال موفقیت او زیاد است. موفقیت اقتصادی کُردها در استانبول هم تاثیر خود را در سطح منطقه گذاشته است.
در ایران تُرک‌ها از قدیم‌الایام شهره به تجارت بودند. تبریز اساساً یک شهر تجاری است و قرنها قطب اقتصادی منطقه بود. کُردها در ایران چندان شهره به تجارت نبودند. موفقیت کُردهای ترکیه در استانبول برای هم‌تباران کُرد ایرانی آنها هم نفوذ و سرمایه اجتماعی بسیار بالائی در این شهر فراهم کرده است. تحریم سیستم بانکی ایران و همینطور شرایط جنگی کشورهای همسایه ترکیه مثل عراق،  باعث شده عمده مبادلات ارزی بین این کشورها از طریق صرافان صورت گیرد. در این روش اعتماد نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. مجموع این مسائل شرایطی را فراهم آورده که تاجران بزرگ کُرد حریفان قدری برای تاجران قدیمی تُرک در غرب کشور باشند.
قطعاً در مناطق مرزی کسانی هم دارائی خود را از راههای نامشروع و قاچاق کسب می‌کنند. اما موفقیت تاجران کُرد طی یکی دو دهه گذشته چنان شگفت‌انگیز بوده که بعضاً رقیبان را ناتوان از تحلیل منصفانه می‌کند. درواقع می‌توان گفت که دهها میلیون کُرد در منطقه گرچه کشور مستقلی برای خود ندارند، اما در عمل از امتیاز سه پایتخت برخوردارند. پایتخت کشوری که شهروند آن هستند، اربیل در اقلیم کردستان که نمادی از آروزهای دیرین این ملت است، و کلان‌شهر تاریخی استانبول که پایتخت ثروت و فعالیتهای پیوسته و گسترده اقتصادی کُردها در سطح منطقه است.
موضوع فقط تجارت و محدود به کُردهای ساکن استانبول نیست. کُردها در ترکیه شرکتهائی دارند که در این کشور و در سطح منطقه پروژه‌های بزرگی اجرا می‌کنند. به عنوان مثال شرکت کوزو متعلق به یک کارآفرین و سرمایه‌دار اهل شهر مرزی عرب و کُردنشین سیرت ترکیه است. این شرکت در ایران هم سابقه فعالیت موفق دارد. اجرای طرح مسکن مهر پرند با این شرکت بود و هزاران واحد ساختمانی را در موعد مقرر تحویل داد. درصد بالائی از کارکنان و مهندسان و حتی کارگران این شرکت بزرگ، کُرد هستند.
شرکت کوزو همزمان با ایران در لیبی زمان قدافی هم پروژه‌های بزرگی در دست اجرا داشت. گفته می‌شود بیست هزار کارمند این شرکت در لیبی مستقر بودند. وقتی رژیم قدافی در آستانه سقوط بود، ترکیه جزو آخرین کشورهائی بود که موضع‌گیری کرد. برخی تحلیل‌گران معتقدند که این تعلل ریشه در مسائل اقتصادی داشت و نفوذ همین شرکت در تصمیم‌های رهبران سیاسی ترکیه بی‌تاثیر نبوده است. شرکت کوزو علاوه بر اینکه دنبال فرصت کافی برای خروج هزاران کارمند خود از لیبی بود، قطعاً مثل هر بنگاه اقتصادی دیگر تمایلی هم به نیمه‌کاره ماندن پروژه‌های عظیم اقتصادی خود نداشت.
موضوع این نوشته کُرد و تُرک کردن فعالان اقتصادی ترکیه نیست. چه بسا این موضوع هیچ اهمیتی در آن کشور نداشته باشد که اقتصادی آزاد و مبتنی بر قوانین لیبرال دارد. اما همین فعالیتهای بزرگ به وضوح می‌تواند نشانگر ظهور هزاران کارآفرین و سرمایه‌دار و یک طبقه متوسط قوی و شهرنشین در میان کُردهای ترکیه باشد.
وقتی یک شرکت بزرگ کُرد، که صاحب آن اهل یک شهر مرزی کوچک ترکیه است، از انقلاب و شورش در لیبی استقبال نمی‌کند، بسیار طبیعی است که میلیونها کُرد در ترکیه هم که لازمه کار و کاسبی و تجارت گسترده آنها در سطح منطقه امنیت است، مطلقاً با ترور و ناامنی و جنگ شهری میانه‌ای نداشته باشند.
طرفدران پ‌کاکا میل بی‌پایانی دارند که تصویری مبتنی بر فقر و فلاکت فراوان از زندگی کُردها در سراسر منطقه ارائه دهند. دوست دارند تصویر کُرد در ذهن دیگران همان کولبران فقیر باشد. گویا با چنین تصویری کار و کاسبی چنین گروههائی بیشتر رونق می‌گیرد. این موضوع چنان نهادینه شده که دشوار بتوان در نوشته‌های فعالان مستقل کُرد هم مطلبی دید که نشانی از رفاه و خوشبختی در میان کُردها داشته باشد.
در چنین فضای کسب و کار و فعالیت گسترده اقتصادی که بعد از روی کار آمدن حزب عدالت و توسعه رونق شگفت انگیزی هم در مناطق کُردنشین گرفته بود، پ‌کاکا در شرق ترکیه جنگ شهری سختی راه انداخت. در مساجد و خانه‌های مردم عادی سنگر گرفت. حتی کودکان خردسال را هم وارد جنگ کرد. پیشاپیش و در زمان تصدی شهردارانش اقدام به کندن خندق هم کرده بود بعد از اینکه همه این تدابیر شکست ‌خورد، ویرانی شهرهائی را که خود اسباب ویرانی آنها بود به نمایش گذاشت تا ارتش ترکیه را جنایتکار و عامل حمله به مناطق مسکونی جلوه دهد. سپس تروریست‌های انتحاری این تفکر انتقام شکست را از شهروند عادی و مامور راهنمائی و رانندگی و پلیس مراقب فوتبالیست‌های شهری گرفتند که هم‌تباران آنها بخش عمده رفاه و ثروت خود را مدیون امنیت و آرامش و زیبائی این شهر است. 
در این ترورهای انتحاری شگرد مزورانه‌ و رذیلانه‌ای هم به کار می‌برند تا به همه نشان دهند نیروهای امنیتی ترکیه هدف اصلی آنها بوده است. در همان جاده معروف استقلال استانبول که یکی از اهداف مهم توریست‌ها و به تبع آن تروریست‌هاست، به وضوح می‌توان دسته‌های پلیس را دید که بعضاً به سؤال توریست‌ها هم جواب می‌دهند و آنها راهنمائی می‌کنند. کشتن این پلیس‌ها برای یک تروریست انتحاری از کشتن مردم عادی هم ساده‌تر است. هیچ دژ مستحکمی هم در کار نیست. اصلاً دژی در کار نیست. آنها در کنار مردم مراقب امنیت این شهر هستند که توریست‌ها خوش باشند و تاجران تجارت کنند.
حال چطور می‌توان تصور کرد میلیونها کُرد ساکن این شهر و سراسر ترکیه از این ترورهائی که به نام کُرد صورت می‌گیرد، و در درجه اول امنیت اقتصادی آنها را بیش از همه به هم می‌ریزد، خوشحال باشند؟ و یا حتی بیش از دیگران از این ترورها نفرت نداشته باشند؟
اوضاع فعلی ترکیه را بعد از این ترورهای بیرحمانه به اوضاع امریکا بعد از عملیات یازده سپتامبر می‌توان تشبیه کرد. در آن عملیات همه امریکا یکپارچه علیه ترور متحد شد. در بیرون امریکا کسانی از گروههای بنیادگرای اسلامی و همینطور ضدامریکائی کمابیش از این اقدامات ابراز خوشحالی می‌کردند، اما مسلمانان و مسلمان‌تباران امریکا بیش از همه لطمه دیدند. در ترکیه هم چنین است. ممکن است در بیرون از ترکیه کسانی که به هر دلیلی با ترکیه ضدیت دارند در لفافه حرفهای سرخوشانه‌ای هم سر بدهند و این اقدامات را ناشی از تضییع حقوق مردم کُرد در آن کشور بدانند، ولی بخش اعظم کُردهای ترکیه بیش از همه از این اقدامات متضرر می‌شوند.
بعد از این ترورها جریانهای سیاسی اصلی ترکیه که نزدیک نود درصد این ملت را نمایندگی می‌کنند، هیچ اختلاف مهمی بر سر برخورد قاطع با ترور ندارند. اکثریت قریب به اتفاق مردم یکپارچه و البته خشمگین، علیه ترور و وحشت موضوع گرفته‌اند و رئیس‌جمهور مقتدر کشور رجب طیب اردوغان را حمایت می‌کنند.
جالب اینجاست که انتقادهای تندی هم از اردوغان می‌شود و او را عامل اصلی این نابسامانی‌ها می‌دانند. منتقدان به تندی میگویند که اردغان از همان ابتدا نباید به این گروهها پر و بال می‌داد. او را متهم می‌کنند که در پروسه صلح به گروههائی میدان داد که در ظاهر کار سیاسی می‌کردند اما در عمل متحد استراتژیک پ‌کاکا بودند. حرف منتقدان بی راه نیست. خندق‌های جنگ شهری در زمان صلح و با امکانات دولتی حفر شده بود.
در قضیه بازداشت رهبران حزبی که بیشترین رای را در مناطق کُردنشین داشت، نتایج تند این انتقادها به وضوح قابل مشاهده بود. در واقع عامل اصلی دستگیری صلاح‌الدین دمیرتاش و جمعی از نمایندگان HDP حزب ملی‌گرا به رهبری دولت باهچه‌لی بود. حزب حاکم عدالت و توسعه معتقد بود که این افراد بعد از این ترورهای گسترده دیگر محبوبیتی میان مردم کُرد ندارند و علی‌الاصول در انتخابات بعدی حذف خواهند شد. رهبر حزب ملی‌گرا آشکارا به اردوغان گفت که به او اعتماد ندارد و نمی‌تواند صبر کند. باهچه‌لی معتقد بود اردوغان در انتخابات بعدی ممکن است به خاطر چند رای بیشتر مجدداً به این آدمها میدان بدهد. چون در تغییر قانون اساسی حزب حاکم به رای موافق حزب ملی‌گرا نیاز دارد، عملاً ناچار شد که به این درخواست تن دهد. اگر دو سال قبل این اتفاق می‌افتاد، حتماً سراسر ترکیه شاهد تظاهرات اعتراضی بود. اما اکنون مخالفان سرسخت اردوغان هم چندان سخنی از صلاح‌الدین دمیرتاش به میان نمی‌آورند.
پ‌کاکا امروز به بازیگری تبدیل شده که فقط می‌تواند با واسطه به ترور متوسل شود و امنیت شهرهای توریستی ترکیه را گروگان بگیرد. هر کس اندکی اوضاع ترکیه را دنبال کند، به خوبی در می‌یابد که طبقه متوسط و شهری جامعه کُرد این کشور بیشترین ضربه را از این ترورها و جنگ شهری خورده است. اصلاً بعید نیست که حتی بیش از جامعه تُرک ترکیه هم عصبانی و ناراحت باشد.
اثرات ضربه‌ای که پ‌کاکا به کُردها در ترکیه زده است، غیرقابل تصور است. در یادداشت دیگری به اثر مخرب و متاسفانه بسیار ماندگار این ضربه هم خواهم پرداخت. ادامه حضور این گروه در مناطق کُردنشین، عملاً در حال از بین بردن فرهنگ کُرد است. سرعت بسیار بالای مهاجرت از مناطق کُردنشین به غرب ترکیه از مهمترین عوارض اقدامات پ‌کاکاست.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۷, چهارشنبه

بانک و ملک و اقتصاد ایران به زبان ساده

موسسه مالی کردیت سوئیس گزارشی منتشر کرد که بر اساس آن اختلاف طبقاتی در جهان به اوج خود رسیده و ثروت فقط یک درصد مردم با ثروت نود و نه درصد بقیه جهانیان برابری می‌کند. بر اساس این گزارش افرادی که دارایی آنها معادل ۶۸ هزار دلار باشد، جزو ده درصد ثروتمندان جهان هستند. دارائی یک درصد ثروتمندان هم بالای 760 هزار دلار است. بسیاری این همه نابرابری را عارضه نظام سرمایه‌داری می‌دانند. اما جالب اینجاست که تعداد میلیاردهای روسیه بیش از تعداد میلیاردرهای مهد سرمایه‌داری یعنی انگلیس است.
وضع ایران در این نابرابری بی‌رحمانه چگونه است؟ اجازه بدهید به آمارهای رسمی کاری نداشته باشیم که معلوم نیست در اقتصاد غیرشفاف ایران چقدر قابل اتکا هستند. بهتر است ملموس‌ترین دارائی‌های مردم متوسط و ثروتمند تهران را بررسی کنیم که برای هر کسی به راحتی قابل دسترسی است. همین مشاهدات معمولی نشان می‌دهد که اگر روزی پرده برافتد، اصلاً بعید نیست که معلوم شود ایران نیز مثل روسیه بیشترین میلیاردرهای جهان را داشته است.
قیمت آپارتمان در تهران با ثروتمندترین و مهم‌ترین شهرهای جهان برابری می‌کند. بعضاً از شهرهای پرآوازه جهان نیز گرانتر است. اصولاً گرانی مسکن در جهان با میزان طالبان خارجی مسکن در آن شهرها نسبت مستقیم دارد. ثروتمندان اقصی نقاط جهان دوست دارند که مِلکی در پاریس و لندن و نیویورک داشته باشند. این در حالی است که تهران یکی از بومی‌ترین کلان‌شهرهای جهان است.
در مناطق متوسط به بالای تهران میانگین قیمت هر متر مربع آپارتمان نزدیک هشت میلیون تومان است. با این حساب یک آپارتمان 120 متری حدود 280 هزار دلار قیمت دارد. در بعضی مناطق مثل گیشا و یوسف‌آباد اگر سازندگان اندکی ملک را شیک و بزرگ بسازند و هر واحد بیش از دو پارکیینگ داشته باشد و سازه آن نیز فلزی باشد، آپارتمان متری یازده میلیون تومان هم فروش می‌رود. یعنی آپارتمان 160 متری بیش از نیم میلیون دلار قیمت دارد. با این پول در مناطق خوب شهرهای پرآوازه‌ جهان هم می‌توان چنین آپارتمانی تهیه کرد.
در مناطق بالاتر قیمتها نجومی است. مناطقی مثل شهرک غرب و سعادت آباد و فرمانیه احتمالاً جزو گرانترین مناطق جهان است. اگر کسی در این مناطق یک آپارتمان 130 متری داشته باشد، میزان دارائی او در محدوده یک درصدی جهان  هم قرار می‌گیرد. در برجهای لوکس بعضاً قیمت هر متر آپارتمان به چهل میلیون تومان هم می‌رسد. کوچکترین واحد آنها حدود 400 مترمربع است که نزدیک چهار و نیم میلیون دلار قیمت دارد. گفته می‌شود در گرانترین مجتمع تهران آپارتمان متری 46 میلیون تومان فروش می‌رود. این قیمت‌ها چندان فرقی با شهری مثل مونت‌کارلو ندارد که با محدودیت شدید زمین مواجه است و از گرانترین مناطق جهان محسوب می‌شود. یک تلویزیون اروپائی گزارشی از آپارتمان‌های بسیار گران‌قمیت پاریس پخش می‌کرد که دید مناسب به میدان شامپ دو مارس و برج ایفل و رودخانه سن دارند. بیشترین قیمت‌هائی که برای واحدهای زیر 130 متر می‌گفت حدود دو میلیون یورو بود. این قیمت‌ها در تهران چندان غیرمتعارف نیست.
موضوع فقط قیمت آپارتمان نیست. دشوار بتوان برای قیمت ویلاهای حومه تهران نظیری در جهان یافت. به دلایل خاصی علاقه به دنبال کردن قیمت کاخها و ویلاهای بسیار بزرگ و مجلل در شهرهائی مثل پاریس و لندن و نیویورک و ونکوور و استانبول دارم که برای پرهیز از اطاله کلام در پانویس دلیل آن را نوشته‌ام [1].
خیابان بورلی هیلز لس‌آنجلس محل زندگی اعیان و اشراف و ستارگان هالیود و موسیقی راک و پاپ است. قیمت خانه‌های بزرگ این منطقه از دهها میلیون دلار شروع می‌شود و در مورادی به بیش از صد میلیون دلار می‌رسد. بسیاری از حانه‌های بی‌نهایت مجلل و بسیار بزرگ و بعضاً با هزاران متر زمین تورنتو زیر پنجاه میلیون دلار قیمت دارد. دو طرف تنگه بسفر در استانبول از زیباترین مناطق جهان است که چشم‌انداز بسیار دلربائی هم دارد. کاخهای زیادی در اطراف تنگه ساخته شده که از جمله گرانترین خانه‌های جهان است و بعضاً دهها میلیون دلار قیمت دارند.
اما هیچکدام از این ارقام برای ثروتمندان و ویلاداران تهران عدد شگفت‌انگیزی نیست. در خیابان عسلک لواسان قیمت ویلا و زمین سر به آسمان می‌ساید و بین‌المللی‌ترین شهرهای جهان در مقابل این منطقه به غایت بومی حرفی برای گفتن ندارد. لواسان ییلاق تهرانی‌های ثروتمند است که در آن  ویلاهای بسیار زیبا می‌سازند. البته خود ویلا در مقابل زمین آن تقریباً هیج ارزشی ندارد. گرانترین قیمتی که از مهندسان دست‌اندرکار ساخت و ساز این باغ ویلاها شنیده‌ام از صد و بیست تا سیصد میلیارد تومان است. به دلار از چند میلیون تا هشتاد میلیون دلار باغ ویلا در این منطقه وجود دارد. مناطق ییلاقی مشرف به دریاچه‌های زیبای سوئیس هم دشوار بتوانند با قیمت ملک و ویلا در لواسان رقابت کنند. ویلاهای معمولی هم معمولاً از هر ویلای متناظر در معروفترین مناطق جهان گرانتر است. جالب اینجاست که فروش یک خانه پنجاه میلیون دلاری در معروفترین منطقه نیویورک ممکن است ماهها طول بکشد. اما ویلاهای بسیار گران قیمت لواسان مثل طلا می‌مانند و مالکان بلافاصله می‌توانند آن را به دلار نقد تبدیل کنند.
در تهران واحد ثروت موجودی بانکی نیست. حتی دلار هم نیست که نگهداری حجم انبوهی از آن نیاز به سیستم بانکی معتبر و بین‌المللی دارد. واحد ثروت متر مربع آپارتمان و مغازه و یا زمینی است که در تملک ساکنان این شهر است. این ثروت در نقاط متوسط به بالای تهران و بسیاری از شهرهای بزرگ ایران عملاً شهروندان را در جزو ده درصد ثروتمندان جهان قرار می‌دهد. آپارتمانهائی بالای 760 هزار دلار یعنی کف دارائی یک درصدی‌های جهان به وفور در تهران یافت می‌شود. حتی در مناطق متوسط هم چنین ثروتمندانی زیاد هستند. تهران کجای اقتصاد جهان ایستاده است که ملک و زمین در آن با مونت‌کارلو قابل قیاس است؟
سه تناقض عجیب سالهاست که در بازار ملک تهران وجود دارد اما هیچ آسیبی به رونق کلی آن نمی‌زند. ساخت و ساز در این شهر پایان ندارد و گوئی تهران یک کارگاه بزرگ ساختمانی است که سازندگان آن باشنده‌گان همین کارگاه هم هستند. اما واحدهای فروش نرفته هم بسیار زیاد است. از طرف دیگر قیمت‌ها هم هرگز پائین نمی‌آید و در بدترین حالت برای مدتی ثابت می‌ماند. احتمالاً اقتصاددان معروف توماس پیکیتی هم از درک این همه تناقض عاجز خواهد ماند. همه این موارد باعث شده که بسیاری از کارخانه‌داران و پزشکان ثروتمند هم به ساختمان‌سازی مشغول شوند تا ارزش دارائی خود را حفظ کنند.
جالب اینجاست که با یک محاسبه سرانگشتی مشخص می‌شود که در شرایط عادی چندان سود کلانی هم نصیب سازندگان نمی‌شود. قیمت زمین و مصالح بسیار بالاست. سازنده‌ای می‌گفت همه سود سازنده‌ها در پُرکاری و کم‌توقعی کارگر افغان و همینطور یک یا چند طبقه و یا چند ده متر تراکم بیشتری است که به "خلافی" اشتهار دارد و معمولاً سازندگان موفق به گرفتن آن می‌شوند. میزان خلافی به میزان مبلغ رد و بدل شده میان سازنده و شهرداری منطقه بستگی دارد و چنان امر متداولی است که قُبح آن ریخته و بعضاً در مشارکت‌نامه‌های ساخت نیز قید می‌شود. 
زمانی به اتفاق بچه‌هایم تصمیم گرفتیم انبوه بنگاه‌های معاملات املاک و شعب بانکها در منطقه گیشای تهران را بشماریم. در این مطلب خلاصه آن را نوشته‌ام. در خیابانی به طول هشتصد متر حدود سی بنگاه شمردیم که داخل هر کدام از آنها هم چندین نفر مشغول کار بودند. مگر محله کوچک گیشا چقدر ساختمان دارد که این همه بنگاه معاملاتی و این همه آدم از محل معامله مسکن ارتزاق می‌کنند؟ وقتی این سؤال را با یک بنگاه‌دار در گیشا مطرح کردم با شگفتی بسیار بزرگی مواجه شدم. ایشان می‌گفت این تعداد آژانس مسکن که شما شمردید در خیابان اصلی است که به راحتی قابل رؤیت است. می‌گفت در گیشا 105 آژانس مسکن ثبت شده داریم که داخل کوچه‌ها و یا حتی زیرزمین منازل مشغول فعالیت هستند.
این موضوع مربوط به تهران نیست. به مهرشهر کرج از سال 65 رفت و آمد دارم. در بخش کوچکی از اصلی‌ترین بلوار آن که به بلوار چهار باندی شهرداری معروف است، فقط چند مغازه و یک شعبه بانک ملی بود. اکنون بیش از پنجاه آژانس مسکن در این بلوار وجود دارد. گوئی بلوار اصلی مهرشهر بورس املاک است.
در اقتصاد ایران فقط ملک نیست که به راحتی با نظیر خارجی قابل مقایسه باشد. بعضاً دستمزد بازیکنان و مربیان لیگ برتر فوتبال ایران میلیاردی است. این مربیان در بیرون از ایران بعید است حتی بتوانند در یک باشگاه دسته دو کشورهای همسایه هم کار مناسبی گیر بیاورند. نه زبان می‌دانند و نه در فوتبال بین‌المللی جایگاهی دارند. اما چنان وانمود می‌کنند که گوئی اگر جذب نشوند فرار مغزها اتفاق خواهد افتاد.
وضع بانک‌ها در ایران از این هم شگفت‌انگیزتر است. این همه بانک و این همه شعبه را دشوار بتوان جائی از جهان یافت. هیچ رونق اقتصادی هم در کار نیست. به گفته کارشناسان کشور از رکود تورمی رنج می‌برد. اما سپرده‌گذاری و سود بانکی محیرالقول است. حتی دامنگیر کارخانه‌ها و شرکت‌های مولد هم شده است. سه مثال از سه حوزه کاملاً مختلف می‌زنم که نشان می‌دهد سپرده‌گذاری چه نقشی در اقتصاد کشور دارد.
دوستی دارم که مدیر مالی یک شرکت خصوصی باسابقه در حوزه مهندسی برق و صنایع نیروگاهی است. پروژه‌های نسبتاً بزرگ می‌گیرند و با کارگاه‌های تابعه دهها نفر پرستل دارند. در صنعت خود هم خوشنام هستند. ایام عید از او پرسیدم که اوضاع چطور است؟ گفت حدود دو سال است که عملاً داریم از جیب می‌خوریم. یک مقدار نقدینگی داشتیم که فعلاً سپرده‌گذاری کردیم و با سود آن حقوق پرسنل را می‌دهیم و منتظریم تا گشایشی شود.
شهریه مدرسه بچه‌ها هر سال به طرز بی‌رحمانه‌ای زیاد می‌شود. اوایل اردیبهشت امسال گفتند که برای ثبت‌نام سال بعد حدود پنجاه درصد شهریه را پرداخت کنید. رقم سنگینی بود و سؤال کردم که چرا چند ماه زودتر؟ گفتند که مجتمع بیش از 200 نفر پرسنل دارد و هزینه‌ها سنگین است و کلی توضیحات دیگر که در نهایت از فحوای صحبت آنها متوجه شدم شهریه بچه‌ها را زودتر می‌گیرند و بلافاصله در بانکهای خصوصی سپرده‌گذاری می‌کنند تا از محل سود آن بسیاری از هزینه‌ها را پوشش دهند.
سازنده‌های عمده مسکن هم از سپرده‌گذاری نهایت بهره را می‌برند. فقط کافی است چند میلیارد تومان اولیه را داشته باشند. آنها برای ساختمان کلنگی وام می‌گیرند و سود سپرده‌گذاری قابل توجه عملاً و به مروز زمان بخش عمده هزینه‌های ساخت را پوشش می‌دهد. هر پولدار فعال در این بخش، به شکل اکسپنانسیل محکوم به پولدارتر شدن است. این در حالی است که سازنده‌ها هنگام رکود مسکن سر خریدار واقعی کلی منت می‌گذارند که فقط زحمت ساخت و ساز برای آنها باقی مانده است و اگر دارائی خود را به بانک می‌سپردند، بسی بیشتر سود می‌بردند.
شرکتها و صنایع هم نیم‌نگاهی به سود حسابهای روزشمار خود دارند. با هر کسی و هر شخصی صحبت کنید یک چرتکه در دست دارد و بلافاصله سود بانکی را حساب می‌کند تا یک تصمیم اقتصادی بگیرد.
در حال حاضر هیچ فعالیت اقتصادی راحت و بی‌دردسری در کشور وجود ندارد که سالانه 20 درصد سود تضمینی داشته باشد. چند سال پیش و در زمان دولت اصلاحات آیت‌الله مصباح یزدی گفت که ایران اسلامی یکی از رباخوارترین کشورهای دنیاست. اکنون بانک‌ها در حال کاهش سود بانکی هستند. اما بانک‌های دولتی هم تور قانونی برای پرداخت سود بیشتر تا 22 درصد دارند. بانکهای خصوصی همچنان سودهای بالاتر می‌دهند. گفته می‌شود حدود نود درصد نقدینگی کشور در بانک‌ها محبوس شده که بخش بزرگی از آن به شکل سپرده‌گذاری است و مشمول سود قابل توجهی می‌شود.
اگر شرکتی و یا مؤسسه‌ای سه میلیارد تومان سپرده‌گذاری کند، ماهانه بیش از شصت میلیون تومان سود تضمین شده خواهد داشت. یک آپارتمان بالای صد متر در مناطق نسبتاً خوب تهران بیش از یک میلیارد تومان ارزش دارد. یعنی اگر کسی پول آپارتمان خود را به بانک بسپارد، هر ماه بیست میلیون تومان سود تضمینی خواهد گرفت. متوسط حقوق کارمندان و کارگران کمتر از دو میلیون تومان است. دوستی به ظنز می‌گفت همسرش پیشنهاد دریافت نصف مهریه‌اش را داده تا با سپرده‌گذاری خرج و مخارج خانواده بهتر تامین شود.
اقتصاد و صنعت کشور از رکود تورمی عذاب‌آور رنج می‌برد، بانکها در کدام فعالیت اقتصادی پرسود سرمایه‌گذاری کرده‌اند که این همه سود می‌دهند؟ از اهل اقتصاد شنیدم که بعضی بانکها حتی سپرده جدید جذب می‌کنند تا سود سپرده‌های قدیمی را بدهند. یعنی سیستم بانکی کشور با مکانیزمی نظیر گلدکوئست اداره می‌شود؟ مدیران بانک‌ها که علی‌الاصول باید مغزهای اقتصادی کشور باشند، حقوق‌های نجومی می‌گیرند که چرخه این سیستم را بگردانند؟ وقتی رئیس بانک ملی ایران به کانادا پناه برد، هیچ نشانی از فرار مغزها دیده نشد. آبها که از آسیاب افتاد، رئیس سابق یکی از بزرگترین بانکهای خاورمیانه مشغول ساختمان‌سازی شد و کارش به دادگاه‌های کانادا هم کشید.

[1] یک آپارتمان دوبلکس بزرگ در یک کوچه بن‌بست و جای آرام و نسبتاً خوب تهران با حدود چهار صد متر بنا و پنج اتاق خواب، که یکی از اتاقهای آن هم به اندازه کافی بزرگ و مستقل باشد، طوری که بتوان بعد از ساعت نُه شب بدون مزاحمت برای دیگر اعضاء خانواده تلفنی و یا اسکایپی با دوستی صحبت کرد، نهایت آرزو و درک و فهم من از یک زندگی بسیار بسیار مرفه شهری است. گرچه آروز بر جوانان عیب نیست، اما تحقق چنین رویایی در شهری مثل تهران برای کسانی چون من تقریباً محال است. و البته برای همین هم که دارم خدا را هزار مرتبه شاکرم. به همین خاطر یکی از کنجکاوی‌هایم فهمیدن شیوه زندگی میلیاردرها در خانه‌های بسی بزرگ است. به آن خانه‌ها که راه نداریم، اما خوشختانه به مدد تلویزیون دیدن نان شیرینی دست از ما بهتران کاملاً مهیاست. خیلی دلم می‌خواهد بدانم میلیاردرها در خانه‌ای با چندهزار متر زیربنا و دهها اتاق و چند آشپرخانه و استخر و مهمانخانه و بی‌شمار حمام و توالت چگونه زندگی می‌کنند؟ هر شب در یک اتاق می‌خوابند و وقتی از این اتاق خسته شدند به اتاق دیگر می‌روند؟ این همه توالت و حمام چه کاربردی دارد؟ اصلاً می‌رسند که به آنها سر بزنند؟ مهمانهایشان هم که لابد یکی مثل خودشان است و از فلان شهرستان دورافتاده نیامده‌اند که چند شب بمانند. ماشاالله همه هواپیمای اختصاصی هم دارند. پس این خانه‌های به این بزرگی چه خاصیتی دارد؟ این همه آشپزخانه در یک خانه برای چیست؟ بعضی وقتها فروشندگان این کاخ ویلاها دلیل فروش را کوچک بودن کاخ اعلام می‌کنند و می‌خواهند به جای بزرگتری بروند، جل الخالق!! یعنی میلیاردرها هم یک چیزی‌شان می‌شود؟ قیمت این ویلاها و آپارتمانهای رویائی که تلویزیونها نشان می‌دهند و در بهترین و معروفترین مناطق دنیا مثل فرانسه و کانادا و لس‌آنجلس و نیویورک و موناکو قرار دارند، حداکثر چند ده میلیون دلار است. با ده میلیون دلار یک خانه رویائی در تورنتو می‌توان خرید، ولی لزوماً در تهران نمی‌توان نظیر آن را خرید. و در نهایت می‌دانیم که که با کلمات ماست و گربه و قمارباز دهها جمله می‌توان ساخت که این نتیجه نهائی می‌تواند یکی از آن جملات باشد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۴, دوشنبه

با آریائی شوخی نکنید

بعد از نان باگت شاید بتوان گفتCroissant  دومین نان فرانسوی است که جهانی هم شده است. نام این نان در زبان فرانسه به معنای هلال ماه است. در اصل هم یک نان اتریشی است. اتریشی‌ها هم از عثمانی‌ها یاد گرفته‌اند. و یا پس از آشنائی با عثمانی‌ها آن را ابداع کرده‌ و به شکل علامت سپاه عثمانی که هلال ماه بوده پخت کرده‌اند. بعدها این نان به فرانسه رفته و در اشکال دیگر هم تولید شده است. اما نوع  کلاسیک آن هنوز به شکل هلال ماه پخت می‌شود.
در تهران هم چند شیرینی‌فروشی این نان را با کیفیت خوب پخت می‌کنند. خواهان زیادی هم دارد. تلفظ صحیح نام این نان در زبانهای ما کار دشواری است. کرواسان شاید از همه نزدیکتر به تلفظ اصل آن باشد. اما فروشندگان چیزی شبیه کِراسان به آن می‌گویند و همین تلفظ هم بیشتر متداول است.
به یکی از این شیرینی‌فروشی‌ها برای خرید شیرینی رفته بودم. مردی میانسال با ظاهری بسیار مرتب و شیک‌پوش وارد شد. اولین برخورد او با فروشنده هم "درود بر شما" بود. کمی متفاوت و متشخصانه حرف می‌زد. فروشنده مشغول فروختن کراسان به کس دیگری بود که مرد شیک‌پوش از او در خصوص کیفیت و تازگی کراسان سؤال کرد. فروشنده گفت مطمئن باشید در خود فرانسه هم به خوبی ما درست نمی‌کنند. مرد شیک‌پوش بدون هیچ معطلی و با لبخندی گفت باید هم هنر ایرانی چنین باشد. شیوه مکالمه و شادابی ایشان باعث شد که تصمیم بگیرم کمی با او گپ بزنم.
خیلی جدی سخنم را شروع کردم. اما فقط می‌خواستم با هنرنمائی نانوا و شیرینی‌پز ایرانی شوخی کنم و سپس اصل مطلب را بگویم. در ادامه موضوع چنان جدی شد که کنترل آن به کلی از دستم در رفت. پیشتر در چند نوشته هم این اتفاق برای من افتاده بود. مطلبی که در مورد پیشه‌وری نوشتم، حتی بعضی از پژوهشگران این حوزه را هم به اشتباه انداخت. نوشته مربوط به دریاچه اورمیه باعث سوءتفاهم هم شد. برای مرد شیک‌پوش هم چنین اتفاقی افتاد.
خیلی جدی به ایشان گفتم، قربان! باید هم کراسان ایرانی بهتر از فرانسوی باشد. بعد گفتم استحضار دارید که این نان در اصل ایرانی بوده است؟ با تعجب پرسید چطور؟ گفتم وقتی قرنها پیش فرانسوی‌ها به خراسان بزرگ ما آمدند، با شیوه پخت این نان آشنا شدند و آن را خراسان نامیدند. چون در زبان فرانسه حرف خ نیست، تلفط آن در نهایت به همین شکل کراسان در آمد. بعد با کمی خنده گفتم حال که مردم قورباغه‌خور فرانسه نان خود ما را به خودمان می‌فروشند، باید هم ما بتوانیم بهتر از آنها این نان را بپزیم.
گوئی مرد شیک‌پوش پی به راز بزرگی برد. بسبار خوشحال شد و گُل از گُل او شکفت. خیلی جدی و طوری که انگار با خود حرف می‌زند گفت هر چه داشتیم نصیب دیگران شد ولی خوشبختانه هنر ایرانی همچنان باقی است و باقی هم خواهد ماند. اصلاً فرصتی به من نداد که ادامه حرفهایم را بزنم. هندوانه بزرگی هم زیر بغل من گذاشت و کلی تعریف و تمجید کرد که با مطالعه این موارد و یادآوری به موقع آن اجازه نمی‌دهیم تاریخ و داشته‌های این کشور فراموش شود.
من حقیقتاً آچمز شدم. از کرده خود بسیار پشیمان بودم. شرمسار بودم که ایشان شوخی من را کاملاً جدی گرفته‌اند. اما نمی‌دانستم چه بگویم. احساس کردم هر توضیحی بدهم، بدتر خواهد شد. خیلی زود سر و ته قضیه را هم آوردم و خداحافظی کردم. فقط امیدوارم مرد شیک‌پوش برای کسانی که این قضیه را تعریف می‌کند، اهل شبکههای اجتماعی نباشند. هیچ بعید نیست که به زودی شاهد تصاویری از ارشک دوم در حال بازدید از بزرگترین مرکز پخت نان کراسان در عهد باستان باشیم.

در شهر مونیخ آلمان یک جوان آلمانی ایرانی چندین شهروند این کشور را به گلوله بسته که نه نفر آنها نیز کشته شده‌اند. اغلب کشته‌شده‌ها هم مثل خود او تباری غیرآلمانی داشته‌اند. همه شواهد حاکی از این است که اقدام بی‌رحمانه او ناشی از مشکلات شخصی است. از جنس همان حوادث دردآوری است که بعضاً در مدارس امریکا هم اتفاق می‌افتد و دانش‌آموزی هم‌شاگردی‌های خود را به گلوله می‌بندد. صحبت کردن از مشکل این فرد هم باید در همین راستا باشد. 
اما مسائل دیگری هم حین کشتار اتفاق افتاده که به نظر نمی‌رسد فقط به مشکلات شخصی او مرتبط باشد. مردی آلمانی به هوای اینکه عامل کشتار خارجی و احیاناً تروریست داعشی است، وارد بگو مگوی تندی با او می‌شود و به خارجی‌ها فحش می‌دهد. اما این شخص در جواب اصرار می کند که آلمانی است. شعاری تندی هم علیه تُرک‌ها می‌دهد تا انزجار خود را از خارجی‌ها بیشتر نشان دهد. بر اساس آنچه منتشر شده کار او با برنامه بوده و هفت نفر از مقتولان را به طریقی فریب داده و به یک شعبه مک‌دونالد دعوت کرده است. چند نفر از دعوت‌شدگان تُرک و عرب بوده‌اند. گویا در مدرسه هم چندان برخورد خوبی با تُرک‌ها و عرب‌ها نداشته است.
یک شهروند معمولی آلمانی چندان قادر به تشخیص ایرانی و عراقی و سوری و ترکیه‌ای نیست. همانطور که برای ما نروژی و سوئدی و فنلاندی چندان فرقی با هم ندارند. بیگانه‌هراسی و مخصوصاً اسلام‌فوبیا هم با حوادث پی‌در‌پی تروریستی داعش روز به روز در کشورهای غربی بیشتر می‌شود. علی‌الاصول باید این شهروند ایرانی‌تبار آلمانی با این فضا کاملاً آشنا بوده باشد. خاصه که پدر و مادر او در سال 1990 به آلمان پناهنده شده‌اند. یک ضرب‌المثل تُرکی می‌گوید که مهمان مهمان را نمی‌خواهد و صاحبخانه هیچکدام را. اما در خارج از کشور چنین شخصی در چنین فضائی و با چنین پیشنه‌ای، چرا چنین خارجی‌ستیز شده است؟ او مشخصاً با عرب‌ها و تُرک‌ها چندان میانه‌ای نداشته است. اصرار هم داشته که خود را یک شهروند محترم آلمانی معرفی بکند که مثل دیگران سربار مالیات‌دهندگان این کشور نیست.
خیلی بعید است چنین موضوعی در میان مهاجران سایر کشورهای جهان یافت شود. کاملاً پذیرفتنی است که عرب و تُرک و کُرد و ایرانی و ارمنی و شیعه و سُنّی این منطقه، اختلافات خود را به امریکا و اروپا هم برده باشند. حتی بعید نیست که در آنجا بیشتر هم از یکدیگر متنفر باشند. اما از منظر یک آلمانی یا انگلیسی خارجی‌ستیز، خارجی‌ستیز بودن واقعاً نوبر است و هنری است که به نظر می‌رسد نزد ایرانیان است و بس. بعضی از ایرانیان از گروههای راست افراطی و اشخاص مسلمان‌ستیزی مثل دونالد ترامپ هم حمایت می‌کنند. این روحیات محصول چه فرهنگی است؟ 
هیچ بعید نیست این جوان ایرانی متاثر از همین فضا کرمان و ژرمان و ایرانی و آلمانی را هر دو از نژاد پاک آریائی می‌دانسته است. به نظر می‌رسد او حتی کوزووئی‌ها و یونانی‌ها را هم به اندازه کافی اروپائی اصیل نمی‌دانسته است. گویا با گروههای نژادپرست ارتباط داشته و قهرمان او هم آندریاس برویک نژادپرست نروژی بوده که دهها نفر را کشت.

چنین انسانی محصول معجون عجیبی است. کاری هم نمی‌توان کرد. در خارج هم ادامه دارد. به نظر می‌رسد تنها راه ممکن شوخی نکردن با انسان آریائی است. آریائی هیچ توهمی ندارد و کاملاً جدی است. تُرک‌ها عرب‌ها به طور خاص نباید با آریائی‌ها شوخی کنند. انسان آریائی در یک کشور بیگانه به مرحله جنون هم برسد، باز آنها را فراموش نخواهد کرد. آریائی کاملاً جدی است. سر به سر آریائی نگذارید. با آریائی شوخی نکنید.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۴, دوشنبه

از تهران به استانبول، از توهم تا کشف سرمایه‌های ایران

پس از حادثه تروریستی فرودگاه آتاتورک استانبول، جهانی به همدردی با ترکیه پرداخت. در ستایش استانبول و زیبائی‌هایش مطالب همدلانه زیادی نوشته شد. اما در فضای فارسی‌زبان بی‌بی‌سی فارسی مطلبی به قلم آقای مهد جامی و با عنوان از تهران به استانبول، از توهم تا واقعیت منتشر کرد، که به گمان من یک نقطه عطف و حتی بسیار فراتر از آن یک گشایش بود. این نوشته هیچ اشاره مستقیمی به حادثه تروریستی نداشت. اما زمان انتشار و شیوه روایت نویسنده حاکی از نوعی همدلی با این شهر زخم‌خورده هم بود.
جامی در این نوشته خواننده را درگیر آشنائی خود با شهر استانبول می‌کند. از نگاه اولیه‌ای می‌گوید که در ایران بسیار متداول است. کم کم به سفرهای بعدی می‌رسد و روایتی دلنیشن از تغییر  نگاه خود به شهر استانبول و ترکیه ارائه می‌دهد. بخشهائی از این نوشته را انتخاب کرده‌ام :
واقعیت این است که نه در سفر اول و نه در سفر دوم استانبول نتوانست به چشم من چنان که باید جلوه کند. برای بسیاری از هموطنان ام ترکیه محلی برای عیش و عشرتی بود که از ایشان دریغ شده بود. هنوز هم کمابیش چنان است و تا سواحل آنتالیا هم کشیده شده است. اما من آنقدر عاشق ایران بودم که ترکیه به چشم ام نمی آمد. شاید فکر می کردم اذعان به جلوه ای که ترکیه دارد خلاف عرق وطن دوستی است. احساسات ام متناقض بود. دوست داشتم و می گریختم. زرق و برق اش برایم تصنعی جلوه می کرد. طبیعی ترین چیزهایش مسجدهایش بود و غذاهایش و مردم آنسوی شرقی شهر. فکر می کردم ترکیه بعد از شاه و بعد از جنگ ایران و عراق خود را به هزینه ما ایرانی ها و از سر صدقگی ما بالا کشیده است. زوجی از دوستان که سالها بعد به ترکیه رفتند لابد به یاد دارند که چطور وقتی از ترکیه تعریف کردند من طعنه زدم و عیش شان را کور کردم. فکر می کردم این ترکیه ژنرال ها ست. ترکیه ای که به تقلید غرب دوان دوان می رود و از خود جدا افتاده است. سرم از اندیشه های شریعتی وار پر بود. ترکیه واقعا هم اوضاع درخشانی نداشت. نه در پایتخت و نه در ولایات و در مرزها. اما چیزی داشت که ما نداشتیم: پایش روی زمین بود. واقعی بود. واقعیت حکومت می کرد. زندگی در جریان بود.
از آن پس چندبار دیگر هم به ترکیه رفته ام. اما تنها در سفرهای سالهای اخیر است که توانسته ام سنگ هایم را با ترکیه صاف کنم و ترکیه را تحسین کنم. ترکیه هم خودش واقعا تغییر کرده است. من اعتبار ترکیه را وقتی در لبنان بودم یافتم. از وقتی بحث نوعثمانی ها مطرح شد. از وقتی اسلام لیبرال ترکیه در مقابل اسلام رادیکال و بنیادگرای ایران رخ نمود و از جمله همان لبنان را هم آسان فتح کرد و از ایران پیش افتاد. حالا فکر می کنم ما یک شباهت تازه پیدا کرده ایم. ما و ترکیه اشتراکات بسیاری داشته ایم. از عهد حکومت ولیعهدهای قاجار در تبریز به این سو ترکیه در فرهنگ و سیاست ما نقش داشته است. و امروز بی لکنت می توانم گفت که همیشه هم پیش تر بوده است. حتی در عهد رضاشاه هم که آغاز عصر نوگرایی ما ست برای ایران الهام بخش بود. حتی اسلام دولتی ترک ها برای ایرانیان الهام بخش است. صورتی که آنها از اسلام ارائه می دهند خیلی زودتر از ما مدنی شده است.
دلیل اینکه اسلام ترکی راه به بنیادگرایی نبرد لابد این است که آنها در میانه جهان شرق و غرب بودند و خیلی زودتر و همه جانبه تر با غرب و تمدن صنعتی آشنا شدند و تا جنگ جهانی اول قامت امپراتوری داشتند. امپراتوری ما خیلی قبل تر ها به پایان رسیده بود. ما نه تنها در گردش جهان کم تجربه بودیم که در سیاست جهان هم کم تجربه بودیم. هنوز هم هستیم. ما نمونه عالی این سخن استفن هاوکینگ هستیم که می گوید دشمن دانش جهل نیست، توهم است. توهم دانش. این فرق استانبول است با تهران و ترکیه با ایران. ما در توهمی ویرانگر غرقه ایم. تمام اطوار سیاسی ما و متاسفانه بخش های مهمی از ادعاهای فرهنگی مان ناشی توهم است. انزوایی هم که داریم کار را بدتر می کند و چشم مان بسته می ماند. سابقه ناسیونالیسم ضدترک و عرب ایرانی ... هم کمک کرده است تا منزوی تر بمانیم. از هویت ما چیزی نماند مگر توهم یک امپراتوری و "من برتر". هنوز هم فکر می کنیم از همه همسایگان خود سریم و از بسیاری ملل جهان برتریم. غرقه توهم.
استانبول هر چه دارد از انباشت و پیوستگی تجربه دارد و آموزش و مدیریت. تهران تکرو است و تنها افتاده است. استانبول گوی توفیق ربوده و درهایش باز است و باز نگه داشته و تهران خام طمعانه خیال برتری جهانی در سر می پزد.
رویای تازه من این است که روزی تهران و دوبی و استانبول به عنوان نمادهای نوگرایی عربی و ایرانی و ترکی مثلث ثروت و شادی و ارتباط با جهان و مردم منطقه باشند.
قبل از پرداختن به رویکرد اصلی مقاله، ذکر چند نکته لازم است. با نوشته‌های آقای مهدی جامی آشنا هستم. ایشان چند سالی است که منتقد جدی  عبارت "ما ایرانی‌ها" هستند و آن را نوعی کلی‌گوئی می‌دانند. معمولاً هم از آثار دکتر سریع‌القلم مثال می‌زنند که بیش از دیگران این ترکیب را متداول کرد. این انتقاد درست است اما به گمان من در عدم استفاده از این ترکیب بعضاً چنان اصرار می‌کنند که عملاً در را به روی هر انتقادی از ملت می‌بندد. جالب اینجاست که در این مقاله خود ایشان با یک نگاه کلی از  "ما" استفاده کرده‌اند. این در حالی است که بسیاری در ایران نگاه دیگری به استانبول دارند. با همه اینها و به نظر من "ما" در نوشته آقای جامی به درستی استفاده شده است. چون بخش مهم و به احتمال زیاد اکثریت جامعه مشمول آن می‌شود.
در این مقاله از اینکه اسلام تُرکی به سمت بنیادگرائی نرفته، دلایل درخور توجهی آورده‌اند. اما به گمان من دلیل مهمتر چیز دیگری است. و نظر به تخصص و تألیفات آقای جامی متعحب هستم که چرا به آن اشاره نکرده‌اند. شاید هم موضوع نوشته ایجاب می‌کرده است. اسلام تُرکی در اعصار گذشته هم میانه‌ای با بنیادگرائی نداشت. علت اصلی و ریشه‌دار، اتفاقاً همان چیزی است که در ایران هم وجود دارد. حضور بالای عرفان و تصوف در این دو جامعه اسلامی همیشه سد مهمی در مقابل بنیادگرائی بوده است. در حالی که منطقه را جنگ شیعه و سُنّی فرا گرفته، در ایران خوشبختانه این موضوع هنوز به بدنه جامعه خیلی راه نیافته است. در دو شهر مهم سنندج و کرمانشاه حضور درویشان و صوفیان از فرق مختلف عرصه را بر هر نوع بنیادگرائی و دیگرستیزی مذهبی تنگ می‌کند. در مناطقی که این حضور کمتر به چشم می‌خورد، فرقه‌گرایان بیشتر موفق بوده‌اند.
و نکته آخر اینکه ایشان در پایان نوشته از رؤیای خود برای سه حوزه ایرانی تُرکی و عربی نوشته‌اند و از سه شهر تهران و استانبول و دوبی نام برده‌اند. اصلاً متوجه نشدم که چرا به جای قاهره از دوبی نام برده‌اند. شهری که جایگاه آن در تاریخ تمدن اسلامی و عربی ابداً قابل مقایسه با قاهره و الازهرش نیست.
اما نکته اصلی رویکرد مقاله است. و اینکه چرا این یادداشت را باید مهم و حتی نوعی گشایش در فضای سیاسی کشور و نگاه به همسایه‌ها ارزیابی کرد؟
بی‌بی‌سی فارسی در حال حاضر یکی از پرمخاطب‌ترین رسانه‌های فارسی‌زبان است. بخش آنلاین آن نیز مطالبی با رویکرد تحلیلی از صاحبنظران مختلف منتشر می‌کند. اما گزارش‌های  آن از تحولات ترکیه و تحلیل‌هائی که منتشر می‌کند، به ندرت حاوی نکاتی است که نظیر آن در سایر رسانه‌ها یافت نشود و برای ایرانیان هم تازگی داشته باشد. نمونه واضح آن حوادث پارک گزی استانبول بود. با نظر داشت چنین نکاتی، نوشته آقای جامی در سایت بی‌بی‌سی برای من کاملاً تازگی داشت.
اما مهمترین نکته که اهمیت مقاله را بالا می‌برد، شخص نویسنده است. مهدی جامی استاد زبان فارسی و البته شیفته این زبان است. مهمترین دغدغه ایشان فرهنگ ایرانی و زبان فارسی است.
جامی در عین حال کارشناس رسانه و صاحبنظر در این حوزه است. یکی از درخشانترین کارهای ایشان بنیانگذاری رادیو زمانه بود. رادیو زمانه را می‌توان به روزنامه "جامعه" تشبیه کرد که بعد از انتخابات دوم خرداد 76 منتشر شد. عمر این روزنامه کوتاه بود. اما نقطه عطفی بود و تاثیر آن ماندگار شد. حتی روزنامه‌های مخالف گردانندگان جامعه هم سعی کردند که از راه و روش این روزنامه بهره ببرند.
در خصوص رادیو زمانه هم این اتفاق افتاد. عمر مدیریت مهدی جامی در رسانه‌ای که بنیان گذاشت، بسیار کوتاه بود. اما اثری که داشت، باقی ماند و در رسانه‌های دیگر تکرار شد. رادیو زمانه تحت مدیریت جامی فرم و رویکرد کاملاً متفاوتی را به ایرانیان معرفی کرد. وبلاگ‌ها و نوشته‌های مردم عادی را گزارش می‌کرد. موسیقی زیرزمینی را به نحو بسیار مناسبی پوشش می‌داد. به مسائل عادی جامعه و جوانان توجه می‌کرد. در عین حال از ابتذال و جلب کلیک سطحی هم کاملاً به دور بود.
رادیو زمانه مخاطب خود را فراتر از ایران و به میان همسایه‌های کمابیش ناشناخته هم بُرد. روزنامه‌نگاری اهل سمرقند استخدام کرد که با تسلط بر زبانهای متداول در آسیای میانه یعنی روسی و تُرکی ازبکی و فارسی تاجیکی، گزارشهای درجه یکی از سمرقند و بخارا و دوشنبه و خجند تهیه می‌کرد. رویکرد اغلب این گزارسها هم فرهنگی بود و کاملاً پیدا بود که سلیقه و علاقه مدیر رادیو زمانه در این خصوص حرف اول را می‌زند.
اما در این رویکرد رادیو زمانه، از ‌عشق‌آباد و باکو خبر چندانی نبود. از استانبول به طریق اولی هیچ خبری نبود. از سلیمانیه و اربیل هم خبری نبود. از بصره و کشورهای حوزه خلیج فارس هم خبری نبود. از بلوچستان پاکستان تقریباً هیچ خبری نبود. شایان ذکر است که روزنامه‌نگاران غیر فارسی‌زبان هم در رادیو زمانه فعال بودند و هستند. در اینجا منظور رویکرد فرهنگی این رسانه است که همسوئی بالائی با نگرش  آقای مهدی جامی داشت. و در یک کلام ایران را وطن فارسی می‌دید.
در این رویکرد، علاقه به سمرقند و بخارا و خجند حتماً حاوی نشانه‌های عمیقی از ایران‌دوستی است. اما اگر کسی همین نگرش را به باکو و شکی و شیروان داشته باشد، در پیشگاه هموطن خود مدام باید قسم و آیه بخورد که او هم ایرانی است. و اگر درد اشغال بیست درصد خاک جمهوری آذربایجان را هم داشته باشد و احیاناً جسارت کند و منتقد بی‌تفاوتی بی‌حد و حصر  هموطن خود بشود، دیگر کارش با کرام‌الکاتبین است. در این رویکرد استانبول به طرز معناداری غایب است. هر وقت هم حضور دارد، معمولاً مشمول برخورد مهربانانه‌ای نمی‌شود.
جریان سفرهای آقای جامی را من هم به نوعی دیگر طی کرده‌ام. اما به نتیجه‌ای شگفت‌انگیر و به غایت باورنکردنی رسیده‌ام. و عمری است آرزو دارم خلق بی‌شمار ایران را دوش خود بنشانم و گرد استانبول و ترکیه بگردانم و بگوئیم ای خلائق!  گوش و چشم خود را بسته‌اید؟ و یا اصرار دارید که نبینید و نشنوید؟ اگر همه اهالی ترکیه از هر تیره و تباری فقط سر چند چیز معدود با هم توافق داشته باشند، یکی از آنها علاقه به ایران است چرا قدر این نعمت را نمی‌دانید؟
این مدعا را تشریح می‌کنم. شایان ذکر است که منبع اصلی توضیحات من ناشی از مشاهدات شخصی خودم و همینطور مطالعه‌ای است که در خصوص جامعه ترکیه داشته‌ام. از اصلی‌ترین منابع هم حضور مؤثر مدیران و کارکتان تُرک در صنایع نوشابه‌سازی ایران بود. بعضاً برای اجرای یک پروژه در شهرهای مختلف مدتها با هم همکاری  می‌کردیم. و همینطور در چندین سفر توریستی به ترکیه، تقریباً همه وقت من صرف گفتگو با مردم عادی کوچه و بازار می‌شد و چندان در پی سایر جذابیت‌های این کشور زیبا نبودم. در کتابفروشی‌های ترکیه بعضاً آدم‌های خوش‌صحبتی را می‌یافتم و ساعتها با آنها گپ می‌زدم. از مصاحبت با مسافر داخل اتوبوس تا مغازه‌دار عادی لذت می‌بردم. در یک مورد مامور خدمات هتل، علوی‌مذهب بود. از او خواهش کردم در مدت اقامت، اتاق ما را نظافت نکند و زمانی را که برای نظافت اختصاص می‌دهد، صرف توضیح آداب و رسوم روستای خودشان بکند.
چون از شکافهای قومی و مذهبی شناخت دارم، جلب اعتماد طرف گفتگو که حتی‌الامکان حرف دل خودش را به یک ایرانی بزند، برای من کار چندان دشواری نبود. و حتماً لازم است ذکر بکنم که در این نوشته نظر همین مردم و مطالعاتم در خصوص این جامعه را منعکس خواهم کرد. در یک مورد خاص نظر اغلب این مردم حاوی خطای آشکاری است. معمولاً ایرانی‌ها را ملتی یکدست تصور می‌کنند و خیلی متوجه تنوع موجود در ایران نیستند. تنوعی که اگر از ترکیه بیشتر نباشد، کمتر نیست.
ترکیه هم مثل ایران تنوع قومی و زبانی زیادی دارد. اما اکثریت مطلق آن را سه حوزه بزرگ قومی و مذهبی تشکیل می‌دهد. تُرک‌های سنی‌مذهب و علوی‌ها  و کُردها. علوی‌ها جعیت قابل توجهی دارند. اکثریت آنها نیز تُرک هستند ولی عرب و کُرد علوی هم کم نیست. در خصوص علوی‌ها وزن مذهب چنان بالاست که قومیت و زبان میان آنها از کمترین اهمیت برخوردار است.
تُرک‌های سُنّی‌مذهب در ترکیه اکثریت مطلق دارند. جمعیت آنها نزدیک هفتاد درصد است. این بخش خود را میراث‌دار اصلی تاریخ ترکیه کنونی و امپرانوری عثمانی می‌داند. دغدغه اصلی این بخش در طول صدها سال گذشته جهان مسیحی و شرق و غرب اروپا بوده است. ذهنیتی به نام تُرک و فارس و یا سُنّی و شیعه چندان برای آنها شناخته شده نیست. کشورهای اسلامی را نه تنها رقیب خود نمی‌دانند، بلکه کمابیش بقیه جهان اسلام را خودی می‌پندارند. در همین راستا، ایران را کشوری کاملاً دوست می‌دانند که فرهنگ بالائی هم دارد. گرچه نگاه آنها به کل جهان اسلام کمی از بالاست، اما چیزی به نام نفرت و یا ایران‌ستیزی و فارس‌ستیزی در این فرهنگ حتی شناخته شده هم نیست.
علاقه این بخش به ایران و مشخصاً زبان فارسی هم ستودنی است. رمان نام من سرخ اورهان پاموک حول محور مکاتب هنری شهرهای استانبول و هرات و تبریز و قزوین و شیراز و اصفهان می‌گذرد. در این رمان خواننده اساساً تصور نمی‌کند که شاهنامه فردوسی به زبانی غیر از تُرکی تالیف شده است. به مولانا هم چنین نگاهی دارند. اگر مثل من کنجکاو شوید و در خصوص آثار فارسی مولانا از شهروند عادی ترکیه تا استاد دانشگاه سؤال کنید، کمابیش با یک جواب بسیار مهربانانه‌ای مواجه خواهید شد. به شما خواهند گفت که : «فارسی در دوران عثمانی زبان ما هم بوده است».
"ما" در این جمله ابداً از جنس مصادره به مطلوب و مال خود کردن نیست. این نگرش مهربانانه در ایران هیچ نظیری ندارد تا بتوانم مثالی بزنم. مثل این می‌ماند که وقتی از نفوذ عربی در زبان فارسی و میراث کلاسیک ایران سخن می‌رود، عموم مردم بگویند : «مگر عربی زبان بیگانه بود؟ عربی هم زبان ما بود» دشوار بتوان حتی در میان فرهیختگان ایرانی هم نسبت به زبان شکوهمند عربی و آثار بی‌شمارش چنین نگاه مهربانانه‌ای را سراغ گرفت. در خصوص آثار تُرکی در حوزه ایران حتی سعی می‌شود به کلی وجود چنین آثاری نایده گرفته شود. این نگاه مهربانامه مردم ترکیه بعضی وقتها چنان من را تحت تاثیر قرار می‌داد که خدا شکر می‌کردم در روزگار فعلی آنها از فارسی چیزی نمی‌دانند تا به حقایق تلخ جامعه ما پی ببرند.
مسئله علوی‌ها در ترکیه کاملاً جدی است. علوی‌ها در طول تاریخ از تبعیض مذهبی رنج برده‌اند و هرگز در این جامعه راحت نبوده‌اند. منظور از راحتی هم این نیست که خواننده این متن بلافاصله بگوید کمال قلیچ‌داراوغلو رئیس حزبی که به آتاتورک منتسب است و فعلاً بزرگترین حزب اپوزوسیون ترکیه است، علوی است. در چنین مواردی قانون اساسی لائیک ترکیه حرف اول را می‌زند. آنچه منظور من است راحتی و یا ناراحتی در سطح جامعه است. اگر با با ده نفر سُنّی‌مذهب  و علوی‌مذهب پایبند به مذهب در ترکیه سر صحبت را باز کنید به راحتی این موضوع را متوجه خواهید شد. اگر با سُنّی‌مذهب طوری صحبت کنید که گویا فکر می‌کنید او علوی است، بلافاصله خواهد گفت نخیر! من مسلمان هستم. معمولاً هم نمی‌گویند که سُنّی هستم، متداول است که بگویند مسلمان هستیم. فی‌الواقع در این نگرش مسلمانی در انحصار اهل‌سنت است.
اما در مورد علوی‌ها اتفاق دیگری می‌افتد. در ایران اهل‌سنت برای اینکه مورد آزار متعصبین شیعه قرار نگیرند، معمولاً سعی می‌کنند علاقه به حضرت علی و اهل‌بیت در رفتار آنها نمود بیشتری داشته باشد. علوی‌ها هم مشابه همین رفتار را در ترکیه دارند. بلافاصله تاکید می‌کنند که به حضرت محمد و قرآن خیلی علاقه دارند و کلی در این خصوص صحبت می‌کنند تا مبادا سوءتفاهمی پیش آید. کاملاً پیداست که از این نظر تحت فشار اکثریت بوده‌اند.
فعالان علوی از نظر سیاسی اغلب به بخش چپ ترکیه گرایش دارند. اما عنصر علوی همیشه با آنهاست. حتی گفته می‌شود که بسیاری از رهبران پ‌کاکا هم تُرکِ علوی هستند. کسانی حتی شاخه علوی پ‌کاکا را به تندروی متهم می‌کنند. این موضوع را در یادداشت دیگری توضیح خواهم داد. اما مسلّم این است که شکاف علوی و سُنّی در ترکیه کاملاً مشهود است.
اما همین علوی‌ها به طرز شگفت‌انگیزی عاشق ایران هستند. ایران را از چشم شاه اسماعیل خطائی می‌بییند. بعضاً حرفهائی می‌زنند که شنونده از میزان عشق آنها به ایران انگشت به دهان می‌ماند. البته مثل خیلی از اقلیت‌ها کمتر فرصت خودانتقادی داشنه‌اند. بعضی وقتها آدم احساس می‌کند که در تاریخ صفوی و جغرافیای چالدران جا مانده‌اند. دولت ترکیه قصد دارد که پل سوم استانبول را به نام یاووز سلطان سلیم نامگذاری کند که علوی‌ها او را سلطانی علوی‌کش می‌دانند. بسیاری از علوی‌ها دوست دارند که این پل به نام شاه اسماعیل صفوی نامگذاری شود. مثل این می‌ماند که در اصفهان پلی احداث شود و کسانی بگویند که باید نام آن را سلطان محمد فاتح بگذاریم.
در مورد کُردهای ترکیه  هم که عالم و آدم از شکاف دردناک تُرک و کُرد خبر دارند. در ترکیه و در پروسه‌ای طولانی و مبتنی بر تبعیض ساختاری، هویت کُرد انکار شد. در این دعواهای پایان‌ناپذیر، بعضاً کُردها متهم می‌شدند که مسلمان درست و حسابی نیستد و هنوز در افکار زرتشتی خود باقی مانده‌اند. کسانی از میان غیرمذهیی‌های کُرد هم از این اتهام خوشحال به نظر می‌رسیدند. عواملی از این دست باعث اتفاقات نادری در ترکیه شده است.
در استان آذربایجان غربی تُرک‌ها نوروز را بسیار جدی می‌گیرند. و من حتی فکر می‌کنم که نوروز در آذربایجان از همه ایران بیشتر جدی گرفته می‌شود. اما کُردها در این استان چندان پایبند نوروز نیستند. در خصوص رابطه مذهب و نوروز مطلب دیگری خواهم نوشت. اما به طور کلی در بخشهای سُنّی‌مذهب ایران از جمله میان کُردها و ترکمن‌ها و بلوچ‌ها، نوروز مثل بقیه ایران جدی گرفته نمی‌شود. شگفت اینکه در آن ور مرز و در ترکیه، نوروز به یک نماد هویتی برای همان کُردها تبدیل شده است. در خصوص بزرگداشت نوروز، کُردها  کاملاً ابتکار عمل را از تُرک‌های ترکیه گرفته‌اند. نزدیکی زبانی و خانوادگی زبان کُردی و فارسی هم  که کاملاً مشهود است. مجموعه‌ای از این عوامل باعث شده که برای کُردهای ترکیه هم ایران کشوری دوست داشتنی باشد.
چنین پدیده‌ای را در جهان سراغ داردید؟ بدنه کشور بسیار مهم و پیشرو در همسایگی ایران که آقای مهدی جامی در نوشته خود نگاه متوهمانه ایرانی نسبت به آن را نقد می‌کند، چنین علاقه‌مند ایران است. حتی شکاف‌های این جامعه نیز که به جنگ مسلحانه منتهی شده، تاثیری در این نگرش مثبت و همگانی به ایران نداشته است. آیا نظیری برای بخش اعظم مردم ایران هم در جهان سراغ دارید که از چنین همسایه همدلی بی‌خبر و حتی نسبت به آن متوهم باشند؟ وجود چنین سرمابه‌ایی در همسایگی ایران شگفت‌انگیز نیست؟ بی‌توجهی جامعه مدنی ایران و کنشگران آن به این مسئله عجیب نیست؟
برای راست‌آزمائی مدعای من فقط کافی است یک بار بازی تیم ملی فوتبال ایران را از تلویزیون‌های ترکیه تماشا کنید. گزارشگر تُرک گوئی برای تیم ملی کشور خود گزارش می‌کند. در حوزه دولت هم همین است. در مطلبی مربوط به پ‌کاکا توضیح دادم که رئیس‌جمهور ترکیه سلیمان دمیرال در بدترین شرایط هم حاضر نشد رابطه با ایران را به خاطر پ‌کاکا تخریب کند. 
وقتی بدنه دو جامعه به پیوندها و علائق خود آگاهی داشته باشد، سیاستمداران در بدترین شرایط هم هر کاری نخواهند توانست بکنند. در چنین شرایطی توهم بدترین اتفاق ممکن است. به راحتی کسانی که هنوز افکار آنها در چالدران باقی مانده رابطه این دو جامعه برادر را دچار تنش خواهند کرد.
این فقط سیاست‌بازان نیستند که از توهم یک ملت سوءاستفاده می‌کنند. در بعضی موارد سیاست‌مدارنی که به فکر منافع ملی کشور هم هستند، حریف توهم نمی‌شوند. نمونه واضح آن رژیم حقوقی دریای خزر است. یک نگاه ساده به نقشه خزر هم بر ما آشکار می‌کند که ایران هرگز بر پنجاه درصد این دریاچه حاکمیت نداشته است. اما این توهم پنجاه پنچاه باعث خواهد شد که حالا حالاها هیچ سیاست‌مداری حاضر نباشد اتهام خیانت را به جان بخرد و با چهار همسایه دیگر وارد گفتگوی سازنده بشود.
به همین جهت من نوشته آقای مهدی جامی در خصوص ترکیه و استانبول را نوعی گشایش می‌دانم. و امیدورام فعالان مدنی و جامعه روشنفکری ایران از مرز توهم بگذرد و دست به خودانتقادی بزند و به جامعه پیشروئی مثل ترکیه به چشم یک سرمایه درخشان و ماندگار هم بنگرد.
راهکار ادامه این گشایش ارتباط بیشتر با بدنه جامعه مدنی بسیار سرزنده و پیشرو ترکیه است. من شخصاً با هر دوست روزنامه‌نگار و یا اهل قلمی مواجه می‌شوم که به هر دلیلی مقیم ترکیه شده است، و احساس می‌کنم ممکن است به نظر من توجه کند، مدام تاکید می‌کنم که زبان تُرکی را یاد بگیرد. هیچ چیزی مثل گفتگوی مستقیم مؤثر نخواهد بود. شایسته این دو جامعه نیست که با واسطه و از طریق سی‌ان‌‌ان و لوموند تحولات جوامع یکدیگر را دنبال کنند.
ارتباط مثبت بدنه جوامع چیزی نیست که حتی تنش و جنگ حکومت‌ها هم بتواند آن را از بین ببرد. در اوج جنگ سرد و در حالی که ورشو پایتخت لهستان مرکز عقد پیمان نظامی ورشو بود، لهستان کاتولیک دل در گرو  واتیکان و دنیای کاتولیک داشت و خیلی زودتر هم به غرب پیوست. پس از فروپاشی یوگسلاوی همچنان صربها بهترین رابطه را با روسیه دارند. دو جامعه روس و یونانی پیوند مذهبی دیرینه‌ای دارند. بسیاری از روس‌های ثروتمند بخش یونانی قبرس را به هر عضو اتحادیه اروپا ترجیح می‌دهند. در اوج بحران یونان و درست در زمانی که روسیه تحت تحریم‌های شدید اتحادیه اروپا قرار داشت، رئیس دولت چپگرای یونان عضو اتحادیه به روسیه  ولادیمیر پوتین پناه برد. هشت سال ایران و عراق که اکثریت سربازان هر دو طرف هم شیعه بودند، بی‌رحمانه با هم جنگیدند. اما اکنون رابطه میان دو سوی مرز فقط به خاطر آشتی حکومت‌ها نیست.  پیوند عمیق میان جوامع اینگونه تعیین‌کننده است.
در پایان این نوشته من نیز رؤیاهایم را می‌نویسم. رؤیای من این است که روزی در ایران آزاد و دموکراتیک، تهران مرکز گفتگوهای طولانی مدت میان کُردها و دولت ترکیه باشد و در نهایت به یک آشتی عادلانه منتهی شود. رؤیای من این است که استانبول واسطه گفتگوهای سازنده میان تُرک‌های ایران و دولت مرکزی شود تا بدون هیج دردسری زبان تُرکی در ایران جایگاه شایسته خود را بیابد. رؤیای من این است که گروههای کُرد ایرانی در اربیل با دولت مرکزی ایران پشت یک میز بنشینند و به توافقی برسند که منافع همه طرفین را تضمین کند. رؤیای من این است که عرب‌های ایران دولت دوبی را واسطه مشکلات خود با تهران قرار دهند. رؤیای من این است که هموطنان ارمنی بزرگترین گردهمائی خود را تشکیل دهند و در آن از جمهوری آذربایجان و ارمنستان دعوت کنند که برای حل مناقشه قره‌باغ در تبریز به مذاکره بنشینند و در همین مذاکرات طرفین به توافقی تاریخی برسند و رویای من است که شیعیان بحرین از بغداد بخواهند که ...
و در یک کلام رؤیای من فرا رسیدن روزی است که کشورهای منطقه به جای خط و نشان کشیدن برای یکدیگر، باری از روی دوش همسایه خود بردارند. و هیچ نیازی هم به وساطت آن ور آبی‌ها نداشته باشد که قرنی است به ریش ما می‌خندند و روزی نیست که نگران مهاجرت جوانانمان به کشورهای خود نباشند.