۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

نصف النهار مبداء کجاست؟


میتوان حدس زد که قبل از شناسائی عوامل بمبگذاری اخیر در ماراتن بوستون، دل تو دل مهاجران مسلمان و مسلمان تبار کشورهای غربی نبوده و احتمالاً آرزو می کرده اند بمبگذار  روان پریشی مجنون و بی ارتباط به جهان اسلام باشد، تا غائله هر چه زودتر ختم به خیر شود. ولی تروریستها، عاقل و بالغ و  سُر و مُر گُنده، دو برادر مسلمان چچنی از آب درآمدند.

اینکه اسلام ذاتاً دین خشنی است، طرفداران زیادی پیدا کرده. دیندارانی هم احساس مسئولیت می کنند و سعی دارند قرائتی رحمانی از اسلام ارائه دهند. اما محبوبیت قابل توجه جریانهای بنیادگرا در کشورهای اسلامی، تلاش آنها را ناکام می گذارد و با سوالات جدیدی مواجه می کند. کسانی این موضوع را نبرد حاشیه علیه متن می دانند و معتقدند جوامع اسلامی در حاشیه قرار گرفته‌اند. و این اقدامات خشن، عکس‌العمل عصیانگرانه‌ حاشیه‌نشینان است و ربطی به دین و مذهبشان ندارد. خیل بی‌شمار جوامع حاشیه‌نشین غیراسلامی، بلافاصله این نظریه را به حاشیه می راند.

واقعیت این است که بنیادگرائی اسلامی معضلی جهانی است. میان پیروان همه ادیان بنیادگرا وجود دارد. ولی برای دیگران مزاحمتی ندارند. و یا درگیر مسائل منطقه ای خود هستند. مانند بنیادگرایان هندو که نهایتاً با پاکستان مشکل دارند. و یا بنیادگرایان یهودی در اسرائیل که سالهاست عطای نیل تا فرات را به لقایش بخشیده اند و به کرانه باختری مشغولند. اما بنیادگرائی اسلامی بنای تغییر کل جهان را دارد.

جامعه شناسان و فلاسفه و اسلام شنان، مدام با این معضل جهانی درگیرند و اسلام شناسی در جوامع غربی بیش از گذشته پرطرفدار شده تا راه حلی برای این مسئله پیچیده بیابند. اجازه بدهید سه مثال، از سه حوزه کاملاً متفاوت را با هم مرور کنیم. تا ببینیم که از فرهنگ و تاریخ و جغرافیا و دین و مذهب، چه تفسیری برای آنها می توان یافت. شایان ذکر است که مثال روستاهای آذربایجان غربی را شخصاً و طی سالها بررسی کرده ام.


بهداشت و موسیقی در روستاهای آذربایجان غربی

استان آذربایجان غربی، تنوع نژادی و زبانی و مذهبی فراوانی دارد. و به همین دلیل علاوه بر روستاهای تُرک، روستاهای آشوری و کُردِ شکاک و ارمنی، در آن زیاد یافت می شود. زندگی روستائی مبتنی بر دامداری و کشاورزی است. حتی روستائیانی که کار اصلی آنها کشاورزی است، معمولا چند راس دام برای احتیاجات روزمره خود نگهداری می کنند. پاکیزگی خانه روستائی به نحوه نگهداری حیوانات اهلی خیلی بستگی دارد. اگر این نوع زندگی را در روستاهای مختلف و از منظر تمیزی و بهداشت عمومی درجه بندی کنیم، بی برو برگرد روستاهای آشوری در صدر خواهند بود. تمیزی و زیبائی خانه‌ها و روستاهای آشوری را شاید در اروپا هم نتوان یافت. [1]
اتاق یک بانوی آشوری در بالانج


آشوریها مردم ثروتمندی نیستند، و شاید سطح برخورداری آنها از معدل منطقه هم پائین تر باشد. اما خانه و کوچه و پوشش و نظافت شخصی‌شان، زبانزد خاص و عام است. بعد از آن روستاهای تُرک و در رتبه سوم روستاهای ارمنی است. البته چون در نامگذاری عادی با آشوری‌ها اشتباه گرفته می شوند و مردم ارومیه هم به هر مسیحی، ارمنی می گویند، تمیزی روستاهای آشوری به حساب آنها هم گذاشته می‌شود، که چنین نیست. در انتهای این جدول روستاهای کُرد شکاک است که متاسفانه وضع تمیزی آن روستاها چندان تعریفی ندارد.

اگر کسی این توفیق را داشته باشد که در شادی‌ها و عروسی‌های این چهار قوم شرکت کند، که من خوشبختانه زیاد داشته ام، اصلا تردید نکنید که عروسی شکاک‌ها را بی‌نظیر خواهد یافت. مراسم آنها تماماً رنگ و موسیقی و شادی است. زن و مرد دست در دست همدیگر، با حرکتهای  موزون و پیچیده، بیننده را مسحور می کنند. آوازه رقص و موسیقی کُردها بر سر هر بازار است. شادی در این روستاها فقیر و غنی نمی شناسد. فرقی هم باشد سر سفره شام و نهاری است که برای میهمانان تدارک دیده‌اند.   

اگر از منظر دو دین اسلام و مسیحیت به این دو قضیه نگاه کنیم، تمام دلائل و قرائن ما را به نتیجه ای کاملاً معکوس خواهد رساند. هیچ قرائئی از اسلام ممکن نیست که کاملاً بی مسئله با موسیقی باشد. هیچ قرائتی از اسلام نیست که دست افشان و دوشادوش رقص زن و مرد نامحرم را به راحتی بپذیرد. متقابلاً هیچ قرائتی از مسیحیت وجود ندارد که با موسیقی مسئله داشته باشد. موسیقی بخشی از فرهنگ مسیحی است. و همین موسیقی، بخشی از گرفتاری مومنان و روحانیان مسلمان است. 
عروسی کُردی
 کُردها مردم بسیار متدینی هستند. در روستاهای کُرد همواره ماموستائی حَیّ و حاضر است که جمعه و جماعت برگزار کند و احکام الهی را یادآور ‌شود. دست کمی هم از حجت‌الاسلام‌های تُرک ندارند. اما کاملاً در مقابل فرهنگ شاد و موسیقی زنده کُردی، خلع سلاح شده اند. دور از چشم اغیار، ممکن است همرنگ جماعت هم بشوند و دلی از عزا در آورند. اسلام کُردی قرنهاست مسئله موسیقی را حل کرده و تمام و کمال تسلیم آن است.[2]

از منظر بهداشت فردی و جمعی نیز چنین است. انواع غُسل بر مسلمانان واجب است. چون پیش‌درآمد نوع متداول آن محبوبیت زیادی دارد، هر شبانه و روز مرتکب می شوند تا بی‌نماز نباشند. کُردها شافعی مذهب هم هستند. یعنی روزی پنج باز نماز می خوانند. هنگام نماز علاوه بر دست و صورت، هر دو پا را در تابستان و زمستان‌های یخ زده هم می شورند. در اسلام حتی ادرار بچه از سنی به بالا، خانه را نجس و فرش و گلیم را محتاج شستشو می کند. دستورات محکمتر از این برای بهداشت مسجد و مکانهای عمومی وجود دارد.

هیچکدام از اینها در شریعت مسیحی نیست. اساساً مسیحیان شریعت ندارند که غُسلی  بر آنان واجب کند و ناچار شوند تنی به آب بزنند. وضو ندارند تا موظف باشند پی در پی برای فریضه نماز سر و صورت و دست و پاهای خود را بشورند. یک مسیحی دو ماه هم تن خود را نشورد، مشکل شرعی برای عبادت روز یک‌شنبه در کلیسا نخواهد داشت. وضع طهارت آنها همواره مورد ایراد مسلمانان بوده و ضرب المثل‌هائی هم برای آن ساخته اند. تصور کنید روستاهای آشوری ارومیه وضع بهداشتی اسف انگیزی داشت. لازم نبود مسلمین اسناد دو هزار ساله کلیسا را زیر و رو کنند تا فلسفه آن را بفهمند . همان غسل جنابت برای میل به نظافت، هزار نکته باریکتر از مو داشت تا پرونده دوهزار ساله کلیسا را مختومه اعلام کند.


فرهنگ کار و زندگی و لذت در اسلام و مسیحیت

اناجیل و رساله رسولان در کتاب مقدس مسیحیان، با زندگی و خوشی های طبیعی آن، چندان مهربان نیست. پولس رسول به مومنان توصیه می کند اگر می‌توانند مرتکب امر ناپسند ازدواج نشوند. مسیحیت خیلی با زندگی زناشوئی و رفاه و ثروت میانه خوبی ندارد. اما در تاریخ اسلام، مرد مسلمان تک همسر بسیار کمیاب است. اگر هم یافت شود، چنان از حق مسلم خود صرفنظر کرده که راهبی تارک دنیا تصور خواهد شد. در فرهنگ شیعی، برای توصیف عشق بی پایان حضرت علی به همسرشان، معمولاً یادآور می شوند که در زمان حیات حضرت فاطمه زهرا، همسر دیگری اختیار نکردند.

اسلام دین فقرمحوری نیست که محبوب راهبان باشد. تجارت و ثروت و مال و مکنت حلال را مکرر تشویق کرده و تاجران را هم مجذوب خود ساخته. مومنان می توانند با ثروت خود چنان خدمتی به اسلام بکنند و توشه آخرت بیندوزند که از هر عبادتی ساخته نیست. متون مقدس مسیحی به ندرت از این تشویق‌ها دارد.

فرض کنیم همه اهالی افریقا مسیحی بودند، و ملل پیشرفته اروپا آئینی دیگر داشتند. امروز به اندازه کافی توجیهات و توضیحات دینی برای شرایط آنها در دست داشتیم. مردمی که دین‌شان با بدیهیات زندگی مادی و سخت‌کوشی سر ناسازگاری دارد، باید هم فقیر باشند. مردمی که خود را تسلیم جبر الهی و پدر آسمانی و پاپ اعظم کرده‌اند، بردگی اروپائیان سرنوشت محتوم آنهاست.

بر همین سیاق، اگر امروز جوامع اسلامی مدرن و متمدن و مرفه بود، و جوامع مسیحی در حاشیه قرار داشت، دست محققان پر از دلایلی بود که از قرآن و انجیل، برای آن رفاه و این فقر، استخراج کرده بودند. می گفتند دینی که امت خود را به تجارت و کسب حلال دعوت کرده و از آنها خمس و زکات طلبیده، باید پیروانی سخت‌کوش و ثروتمند داشته باشد. و دینی که ترک دنیا را برای ایمان واقعی بیشتر می پسندد، حال و روز پیروانش بهتر از این نمی توانست باشد. جالب اینجاست که در درون مسحیت هم موضوع برعکس است. مذهب پروتستان به مراتب از کاتولیک جبرگراتر و تقدیرگراتر است. اما سخت کوشی و اخلاق کاری پروتستانهای اروپا بهتر از کاتولیک‌هاست.


تئوری استبداد شرقی

مردم اروپا به بهره وری بالا در کار گروهی شهره‌اند. در ایران و شاید همه کشورهای خاورمیانه، فقط بهره‌وری فردی بالاست، اما روحیه کار دسته جمعی حتی در ورزش نیز وجود ندارد. عمده موفقیتهای مردمان این منطقه فردی است.

تئوری استبداد شرقی و روش تولید شرقی را مارکس مطرح کرد. او می گفت شرقی‌ها همواره با کمبود آب مواجه بوده اند و بر سر مالکیت آن جنگیده اند. هر کس کنترل آب را به دست می گرفت، امیرِ آب بود و دیگران باید از او اطاعت می‌کردند. این تئوری جواب سوالات زیادی را داد و اشتهار یافت. توجیه مناسبی برای استبداد مطلق سلطانی بود که در غرب نظیر نداشت. بعضی نویسندگان پر سر و صدای وطنی[3] در نوشته‌جات خود چنان به این مسئله پرداخته اند که انگار از کشفیات خود آنهاست. حال فرض کنید موضوع کاملاً برعکس بود. و غربی‌ها هیچ استعدادی در کار گروهی نداشتند. از همین تئوری کمبود آب شیرین، چنان فلسفه ای استخراج می شد که ذره ای نتوان در آن تردید کرد. اگر این اتفاق می‌افتاد، اکنون جرمی کلارکسون کتاب "پیشرفت شرق و راز عقب ماندگی غرب" را از حکیم قوجا بالانجلی می خواند که ریچارد هموند تحصیل کرده تاشکند آن را ترجمه کرده است :
نصف النهار مبداء ساوه
«اروپا و کل ملل دور افتاده غرب دور، آب خداداد فراوانی داشتند. کشاورزان اروپائی هرگز نیازمند همکاری و همفکری برای مهار آب نبودند. اما کمبود آب بخشی از فرهنگ مردم غرب آسیا بود. ناچار بودند از زیر زمین و با چنگ و دندان و کار گروهی آب را استخراج کنند. با تلاشهای شگفت انگیز و طاقت فرسا، نهایتاً قنات را ابداع کردند[4] که بسیاری آن را مادر دانش امروز بشر می دانند. حفر قنات فقط یک کار مهندسی نبود، نیاز به کار گروهی و سرمایه و مدیریت داشت. زادگاه علم مدیریت نوین همین چاههای قنات است. به همین خاطر دانشمندان دوره پادشاهی آقا محمدخان قاجار، آن را از انقلاب صنعتی خود نیز مهمتر یافتند، و امتداد شمالی جنوبی بزرگترین قنات شناخته شده در ساوه را نصف النهار مبداء قرار دادند. در غرب دور، این نامگذاری به GMT یعنی "قاجار مینیت تایم" ترجمه شد. آب قنات باید زمین همه را سیراب می کرد. قرارداد اجتماعی و قانون‌مداری و تولید ثروت و تضمین عدالت و سوسیالیسم، ریشه در خروجی آب قناتی داشت که همه در حفر آن مشارکت می‌کردند. آبهای سطحی باید با بهره‌وری بالا مهار و ذخیره می شد. سدسازی و مهندسی ساختمان و اصول زمین شناسی را بر اساس همین نیاز ابداع کردند. همانطور که حفر قنات توسط شرقیان، اسباب پیدایش تمدن نوین بشری شد، آب شیرین فراوان نیز بلای جان غربیان بود و هست. آنها تمام رفاه کاذب خود را مدیون این نعمت خدادادی هستند که به شرق صادر می کنند. شرقیها به دنبال جایگزین مناسب برای آب اروپا، عنقریب شیوه مدرنی برای تصفیه آب اقیانوسها کشف خواهند کرد، و غرب مجدداً با افیون فقر و فلاکت مواجه خواهد شد. اگر اندکی وضع روسیه بهتر از سایرین است، بخت یارش بود که مدتی مستعمره همسایه‌های جنوبی خود قرار گرفت. فرانسه و انگلیس دور افتاده، از این شانس جغرافیائی هم بی‌بهره بودند.»

همین سه مثال ساده به وضوح نشان می دهد که با تاریخ و جغرافیا و دین و فرهنگ و آئین، هر پدیده ای را می توان تفسیر کند. خلاف آن را هم می توان تفسیر کرد. شاهد نتایج دور از انتظار هم می‌توان بود. طالبان و القاعده هم برای اجرای نقشه های خود بیش از کتاب و حدیث به ابزارهای مدرن مراجعه می کنند. و گرنه اسلام و قرآن آیات رحمانی کم ندارد. موضوع پیچیده تر از این حرفهاست. اسلام ستیزان عرض خود می برند و زحمت ما می دارند.
فیس بوک، 2، 3، 4،
---------------------------------
[1] – متاسفانه ارومیه بخش اعظم جمعیت آشوری خود را از دست داده است. روستاها و کلیساهای آباد آنها رو به نابودی است. به هر روستای آشوری که بروید فقط پیرمرد و پیرزن می بینید. جوانها همه مهاجرت کرده اند و یا در حال مهاجرتند.
[2] – راستش اسلام کُردی فقط مسئله موسیقی را حل نکرده، انقلاب! دیگری هم کرده است. شاید بتوان سنندج را یکی از نمازخوان ترین مراکز استان ایران نامید. مساجد فراوان آن پر از نمازگزار است. اما شادخواران بوردوی فرانسه هم ممکن است در این شهر احساس غربت نکنند. تناقض بسیار عجیبی است. یعنی مانند آئین یارسان، پای یک راز مگو در میان است؟ شاید! و لابد مفتیان شرط ساده‌ای گذاشته اند : «اغیار را هرگز در جریان نگذارید!».
[3] – دکتر صادق زیباکلام در کتاب پرسر و صدای "ما چگونه ما شدیم" برای چرائی وضع فعلی به این تئوری استناد کرده و خواننده اگر اصل موضوع را نداند تصور می کند ایشان واضع آن هستند.
مرحوم احسان نراقی در نهایت درویش مسلکی و با افتادگی فراوان نوشته بودند که بعد از عمری بررسی به این نتیجه رسیده اند، کمبود آب ریشه همه مشکلات این منطقه و استبداد ایرانی است.  متاسفانه یادم نیست این مطلب را کجا از ایشان خوانده ام.
 [4] – حفر قنات را نمی توان با ضرس قاطع ابداع مردم خاورمیانه فعلی نامید. مسامحتاً بدیهی فرض کردم تا به سناریو بیشتر یاری رساند.

۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

بیست چهار آوریل و چراغی که به خانه هم رواست


ارامنه از قابل اعتمادترین اقلیت های ساکن امپراتوری عثمانی بودند. در کار ترجمه و ارتباط با کشورهای اروپائی که چندان مورد علاقه خود تُرکها نبود، اقلیتی محبوب و کارآمد محسوب می شدند(1). مزایای این ارتباط تاریخی در همان دوران امپراتوری باقی ماند. و مقارن با فروپاشی عثمانی حوادثی اتفاق افتاد که به تلخ ترین روابط میان دو ملت منجر شد. در خصوص وقایع 24 آوریل 1915 بین ارامنه و تُرکها اختلاف نظر بسیار زیاد است. ارمنی ها این فاجعه را نسل کشی می دانند و در مجامع جهانی تلاش می کنند که دولت ترکیه را وادار به پذیرش آن کنند. تُرکها معتقدند، امپراتوری عثمانی در آستانه فروپاشی بود و جنگهای داخلی و گرسنگی و آوارگی، بسیاری، از جمله ارامنه را به کام مرگ کشاند.

ارامنه تاریخ پر ماجرائی دارند. در مقدمه کتاب "تاریخ ارمنستان"(2) جمله ای با این مضمون نوشته بود : «اگر تمام مصائبی که در طول تاریخ برای بشریت اتفاق افتاده را در نظر آوریم و بگوئیم مصیبت ارامنه به تنهائی با همه آنها برابری می کند، اغراق نکرده ایم» این عبارت نمادین اغراق آمیز به نظر می رسد، ولی خواندن چنین عباراتی نشان می دهد مصیبت و کشتار و آوارگی بخش اصلی تاریخ پر فراز و نشیب این مردم بوده. سرزمین آنها بیش از هزار سال در کنترل امپراتوریهای بزرگ مسلمان بود. دین و مذهب و خط و زبان و فرهنگ متفاوت، ارامنه را بیش از دیگران نیازمند رهبرانی می کرد که در مقاطع ضروری تصمیماتی دقیق و سنجیده بگیرند. تا شاید از این راه کمتر آسیب ببیند و یا احیاناً نفعی ببرند و وجه المصالحه قرار نگیرند. عموماً این شانس تاریخی نصیب آنها نشده است.

در اغلب اوقات خود را با شرائط جدید تطبیق می دادند و نزد سلاطین مسلمان خدمتگزارانی صدیق و کاردان و قابل اعتماد و هنردوست محسوب می شدند. در یک روند تحسین برانگیز و کم نظیر و تا حدودی متناقض، چنان فرهنگ میزبان را یاد می گرفتند و آن را توسعه می دادند که انگار از فرهنگ دیگری نیامده اند. و چنان اصالت ارمنی خود را حفظ می کردند و به آن غنا می بخشیدند، که انگار میان ملتی دیگر زندگی نمی کنند. عاشیق های ارمنی در آذربایجان به این نوع موسیقی خدمات در خورتوجهی کرده و نامهای درخشانی از خود باقی گذاشته اند. جالب اینجاست که اشعار تُرکی  ماندگاری هم برای موسیقی عاشیقی سروده اند. مذهب و کلیسای متفاوت، نقش درخورتوجهی در حفظ هویت فرهنگی و موفقیت آنها داشت. نزد مسلمانان نیز از احترام خاصی برخوردار بودند. انسجام و وحدت مذهبی آنها، تا زمان حضور مسیونرهای کاتولیک و پروتستان اروپائی هرگز تهدید نشد. مسیونرها، ارامنه و علی الخصوص آشوریها را درگیر دعواهای مذهبی کاتولیک پروتستان خود کردند که همچنان باقی است.

حق مسلم چنین مردمی که خط و زبان انحصاری و دین متفاوت و میراث مکتوب خاص خود را دارد، استقلال سیاسی و داشتن حکومتی از آن خود بوده که طی قرن گذشته همواره آرزوی آن را داشته اند. اما به دلایل مختلف، هرگز فرصت تحقق آن تا زمان فروپاشی اتحاد شوروی مهیا نشد. متاسفانه رهبران ارامنه در بدترین موقعیتها و نامناسبترین زمانها، به پشتوانه غیرقابل اعتمادترینِ قدرتها، احساس کرده اند که فرصت رهائی فرا رسیده و باید مردم خود را به شورش و طغیان علیه حاکمان دعوت کنند. و همین تشخیصهای ویرانگر، اسباب بیشترین آلام و  بدبختی برای آنها شده است.

از ایران و توران تا روم و روس، از این مردم کار کشیده اند. کارنامه روسهای هم مذهبشان هم در مواجهه و تعامل با آنها خیلی درخشان نیست. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی ارمنستان ظاهراً مستقل شد، ولی عملاً مستعمره روسیه باقی ماند. در مناقشه قره باغ، با حمایت روسیه  خاک آذربایجان را اشغال کرد و تمام قدرت مانور خود در ارتباط با سایر کشورهای جهان را به رضایت مسکو محدود ساخت. ارمنستان از سه طرف در محاصره مردم تُرک است. گرجستان تنها همسایه غیر تُرک آن، آوازه مشکلاتش با روسیه جهانی است. در چنین اتمسفری و به پشتوانه یکی از بی پرنسیب ترین ابرقدرتهای جهان، بیست درصد خاک جمهوری آذربایجان را در اشغال خود دارد. کدام سیاستمدار خردمندی در جهان تن به چنین تصمیم ویرانگری می دهد و بر ادامه آن اصرار می ورزد؟ واضح است که آذربایجانیها چنین مسئله ای را فراموش نخواهند کرد. و واضح است که در نهایت آنها دست بالا را خواهند داشت. لازم نیست آدم کیسینجر باشد تا موضوعی به این سادگی را بفهمد. سرزمین کوهستانی ارمنستان برای هیچ قدرت جهانی ارزش درگیری با رقبایش را ندارد. فعلاً ایران تنها همسایه بی دردسر آنهاست، که چنین نخواهد ماند.

یکی دیگر از همین خطاهای ویرانگر، قبول قولی در خصوص تشکیل کشور ارمنستان بود که روسها به رهبران ارامنه شرق ترکیه، هنگام فروپاشی عثمانی دادند. آنها در شرایطی نامناسب، تصمیمی به غایت خطرناک گرفتند. به روسیه که دشمن عثمانی محسوب می شد، اعتماد کردند. نجات دهنده ای که تا به امروز بیماران زیادی را کشته، اما معجزه ای نداشته و مریضی را شفا نداده است. به امپراتوری گرفتار هزار مسئله ای پشت کردند که محبوبیت زیادی میان آنها داشتند.

ترجیهات اینچنینی، آتش بیار معرکه ای خطرناک و فجیع شد. رهبران عثمانی با انبوهی از گرفتاریهای خارجی، شاهد رویگردانی و به تعبیر خودشان خیانت یکی از وفادارترین اقلیتهای داخلی خود شدند. شرق ترکیه امروزی را به حال خود گذاشتند و ساکنان آنجا چنان از خجالت هم در آمدند که آثار فاجعه بارش فراموش نشدنی است. بیشترین ضرر و کشتار بی رحمانه، متوجه ارامنه شد. این که چقدر این سیاست حساب شده بود، و چه میزان انسان بی گناه را به کشتن داد، محل مناقشه پایان ناپذیر ارامنه و تُرکهاست. اما در این حرف عثمانی ها نباید تردید کرد که همه اقوام آن مناطق به جان هم افتادند و مدعی شدند. یکی از این اقوام، مسیحیان نسطوری ساکن مناطق کوهستانی عثمانی بود که در بیرون از مرزهای عثمانی، مسبب فاجعه ای بزرگ شد : جیلولوق! 


حوادث این رویداد با جزئیات نسبتاً دقیق و در تواریخ معتبر درج است. شادروان کسروی در تاریخ هیجده ساله آذربایجان گزارشهائی دقیق و مستند از آن واقعه ثبت کرده. مرحوم رحمت الله توفیق نیز از اهالی ارومیه بود که در زمان وقوع فاجعه در محل حضور داشت و خاطرات تلخ آن دوران را با جزئیات درخور توجه مکتوب کرده است. اما من خیلی در بند خواندن این جزئیات تاریخی نبوده ام، نیاز چندانی هم ندارم. چون قصه پر سوز و گداز آن را از زبان پدربزرگها و مادربزرگها، با اشک و حسرت، بارها و بارها شنیده ام. از آنهائی شنیده ام که نزدیکترین عزیزانشان را از دست داده و از این فاجعه جان سالم بدر برده و تا همین چند سال پیش در قید حیات بودند. و هنوز هستند کسانی که با یک واسطه جیلولوق را تعریف کنند. اینها گزارشهائی مستند، قابل اعتنا و تجربه شده هستند.

فاجعه جیلولوق توسط مسیحیان نسطوری، یا همان آشوریهای عثمانی که ساکن منطقه کوهستانی جیلو در استان حکاری ترکیه فعلی بودند، شروع شد. جیلوها که به غرب آذربایجان پناه آورده بودند، در خفا دنبال متحدانی می گشتند که کشوری برای خود تشکیل دهند. کشور ادعائی آنها شامل ارومیه و خوی و سلماس و به طور کلی غرب آذربایجان هم بود و باید فکری به حال بومیان این مناطق می کردند که قرنها در آنجا ساکن بودند.

ورود و دخالت دسته جات مسلح و داشناکهای نژادپرست و ضد تُرکِ ارمنی از آنسوی ارس، ابعاد جیلولووق را گسترش و به فاجعه ای تمام عیار تبدیل کرد. "داشناکتسوتیون" سازمانی انقلابی بود که از ترور و آدم کشی بی هدف علیه تُرکها، حمایت می کرد. تروریستهای ارمنی، تا همین اواخر و در هر نقطه از جهان که می توانستند، مقامات و دیپلماتهای تُرک را ترور می کردند.

مار شیمون(3) رهبر جیلوها به دنبال اتحادی استراتژیک با اسماعیل آقا سیمیتقو، رهبر طوایف کُرد شکاک بود که توسط نیروهای او در یک مهمانی شام به قتل رسید. جیلوها این قتل را ناجوانمردانه دیدند و تصمیم به کشتاری بی رحمانه از مسلمانان گرفتند. شهر بی دفاع ارومیه، هدف انتقام کور آنها شد. البته برنامه دسته جات مسلح داشناک، ربطی به قتل مار شیمون نداشت. به پشتوانه قدرتهای خارجی، با روحیه ای ضد تُرک و مسلمان، به سمت ارومیه در حرکت بودند. و اگر موفق می شدند چه بسا شهر سوخته را ضمیمه ارمنستان بزرگ و ادعائی خود هم می کردند(4).

میزان همراهی مسیحیان بومی منطقه در فاجعه جیلولوق دقیقاً مشخص نیست. نقش تاسف بار آشوریها، به نظر بیشتر می رسد. قتل رهبرشان چنان آنها را خشمگین کرد که تر و خشک را با هم سوزاندند و حق همسایگی دیرین از یاد بردند. اما در خصوص میزان همکاری ارامنه بومی با مهاجمین، نمی توان اظهار نظر دقیق کرد. و باید به دنبال اسناد بیشتری در این رابطه بود. بسیاری از آنها، خود قربانی این فاجعه شدند، شناختی هم از جیلوها نداشتند.

در ارومیه به مسیحی، ارمنی می گویند، که اشتباه کاملا مصطلحی است. جالب اینجاست که ارامنه هم به مسلمان تُرک می گویند. اکثریت مسیحیان ارومیه آشوری هستند که فرقشان با ارامنه حتی از فرق عرب و فارس شیعه هم بیشتر است. علاوه بر نژاد و زبان، کلیسایشان نیز تفاوتهائی دارد. در شنیده های شفاهی، ممکن است راویان همه مسیحیان را ارمنی گفته باشند. بدبختانه در یک فرهنگ شفاهی که حاکمان نیز به این ماجرا اهمیت نداده اند، و شاهدان هم در قید حیات نیستند، شاید فرصت تحقیق بیشتر از بین رفته و یا بسیار دشوار شده باشد. شواهد نشان می دهد که بسیاری از آنها سکوت کرده اند و عمده جنایات توسط مسیحیان غیر بومی انجام شده. یکی از این شواهد، موقعیت همچنان مناسب آشوریها و ارامنه در ارومیه بعد از فاجعه است.

جیلولوق از حافظه جمعی مردم ارومیه پاک شدنی نیست. گرچه اهل انتقام نبودند و نیستند، ولی نباید آنها را عیسی مسیح فرض کرد. بعدها می توانستند از قاتلین انتقام بگیرند و یا آنها را از شهر و روستاهایشان برانند. ولی هرگز چنین اتفاقی نیفتاد. کسانی از مسیحیان بومی، حتی در نجات مسلمانان نقش داشته و به آنها پناه داده اند و حتی آسیب هم دیده اند.

اما نکته ای که در اینجا نباید از آن غافل بود، ظرفیت و رواداری قابل تحسین و کم نظیر مردم ارومیه است. شاید در آن تاریخ و در کل منطقه این موضوع نظیر نداشته باشد. و آن پرهیز از انتقام کور است. جیلوهائی از خاک عثمانی آمده اند که مسیحی آشوری بودند و داشناکهای ارمنی آن سوی ارس نیز آنها را حمایت کرده اند. فاجعه ای بزرگ اتفاق افتاده که هزاران قربانی بی گناه داشت. در کجای دنیا، قربانیان از هم کیشان بی گناه جنایتکاران انتقام نمی گیرند؟. در اواخر قرن بیستم و در شرق اروپا نیز درگیرهای قومی منجر به انتقام از بی گناهان شد. اگر اهل ارومیه این کار را می کردند، انتقام کور بود. ولی مگر خود قربانی انتقام کور نشده بودند؟ با توجه به تفاوتهای مذهبی، ممکن است مسیحیان بومی در دل با جیلوها همراهی نشان، و مسلمانان نیز این همدلی را احساس کرده باشند. ولی بعد از آن اتفاق، ارامنه و آشوریهای بومی همچنان در کنار مردم زندگی کردند و با مشکلی مواجه نشدند. ارومیه هرگز دچار ارمنی ستیزی و آشوری ستیزی نشد.(5)

این قصه پرغصه را هم وطن غیر تُرک، نه خوانده و نه شنیده و نه می خواهد باور کند. بارها این موضوع را تجربه کرده ام. چند سال پیش و در شهر اصفهان با دوستی ارمنی و چند نفر از همکارانم در همین زمینه صحبت می کردیم که هنوز یادآوری آن آزرده ام می کند. دوست ارمنی از بی خیالی و بی اطلاعی تاریخی مخاطبان بهره می برد. از 24 آوریل شروع و به قتل عام ارامنه در باکو رسید. تا توانست از فرهنگ فارسی بهره بُرد و تُرکها را تُرکتاز و قوم خود را در قره باغ، بی گناه و مظلوم جلوه داد. توضیحات من در خصوص آدم کشی دسته جات مسلح مسیحی در ارومیه برای دوست ارمنی آشنا بود، ولی آن را انکار می کرد و می گفت عثمانی ها در آن مناطق نیز دست از سرشان برنداشته اند. اما دوستان اصفهانی شنونده این سخنان، به کلی بیرون از بحث ما پرسه می زدند. تصور می کردند قوم عیسی مسیح به کسی نازکتر از گل نمی گوید. آنها حواریونی هستند که اگر بر گونه راست شان سیلی بزنید گونه چپ را بر می گردانند. و لابد تُرکها قصه شکمی می بافند تا بر آنها اتهامات ناروا وارد کنند.

24 آوریل، نمی تواند اسباب فرار از مسئولیت شود. جیلوها و گروههای مسلح ارمنی، مصادف با همان ایام، و در سرزمینی که طی قرون متمادی هم کیشانشان مورد احترام بود، مرتکب قتل و جنایت شده اند. اگر وارثان عثمانی، موظفند به مسئولیتهای اخلاقی و بین المللی خود در قبال 24 آوریل عمل کنند، این حکم شامل دیگران هم می شود. کسانی فاجعه جیلولوق را یک درگیری قومی می دانند و استدلال می کنند هیچ دولتی پشت سر آن نبود. جیلوها و داشناکها در آن تاریخ، حکومت مستقلی نداشتند که امروز مسئولیت آن را بپذیرند. با همه اینها، دشوار بتوان نقش جیلوهای از عثمانی آمده و داشناکها اعزامی از ارمنستان را به درگیری قومی فروکاست.

اما هدف این نوشته پرداختن به این موضوع نیست. هدف هم وطنی است که برای 24 آوریل سینه سپر می کند، اما از خوی و سلماس و ارومیه در همان ایام بی خبر است. در آن تاریخ، اتفاقات ناگواری افتاده که تحلیل مستند آن مستلزم بررسی های دقیقی است. اما آنچه در وقوع آن نمی توان تردید کرد، قربانیان بی گناه و بی شمار شهرهای خوی و سلماس و ارومیه است که هیچ نقشی در حوادث مرتبط به ارامنه عثمانی نداشتند. ارامنه سپاه عثمانی را متهم اصلی کشتار نیاکان خود می دانند، اما در همان ایام، و به هر دلیلی و با هر نیتی، خواسته یا ناخواسته، توسعه طلبانه و یا با انگیزه انسانی، حضور و دفاع سپاه عثمانی از مردم  آذربایجان در غیاب دولت مرکزی ناتوان، اسباب توقف غائله و کاهش تلفات فاجعه شد.

مردم ارومیه سپاه عثمانی را به چشم ناجی دیدند و علمای شهر از آنها دعوت و استقبال کردند و با خاطره خوش از حضور آنها یاد می کنند. این سپاه دسته جات اعزامی داشناکهای مسلح از ارمنستان را متوقف کرد و پشتوانه قدرتمندی برای مدافعان شهر خوی شد. اگر این حمایت نبود، جیلوها و داشناکها، فاجعه ای به مراتب بزرگتر از آنچه در جیلولوق اتفاق افتاد در خوی و سلماس و ارومیه می آفریدند.

در خصوص  دلایل و عوامل و تعداد کشتار 24 آوریل هیچ توافقی میان طرفین تُرک و ارمنی نیست. اما اجازه بدهید روایت ارامنه را تمام و کمال قبول کنیم و فرض را بر این بگیریم که عثمانی ها با نقشه ای کاملا حساب شده آنها را به کوچ اجباری و نهایتاً مرگ و گرسنگی و آوارگی کشانده اند. در این صورت تکلیف ما با 24 آوریل چیست؟

با هموطنی که اعلامیه کوروش را در دست گرفته و همه ساله به اندازه بشردوستان فرانسوی 24 آوریل را گرامی می دارد و ترکیه را محکوم می کند و برای نسل کشی نوحه سر می دهد، اما از درد هموطن خود آگاه نیست و به حرف آن اهمیتی نمی دهد و زحمت مطالعه هم نمی کشد، چگونه باید سخن گفت؟ مگر نگفته اند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است؟ ارومیه و سلماس و خوی کجای این خانه یا مسجد قرار دارند؟ کدام ملت در جهان درد هموطن خود را فراموش، و به دلداری آلام دیگران پرداخته است؟ مگر نگفته اند کاسه داغتر از آش شدن و از پاپ کاتولیک تر بودن، خوی و خصلت چه کسانی است؟

آیا بهتر نیست، دست کم در ظاهر، با یک چشم بر کشتار ارامنه در آناتولی گریه کنیم و با چشمی دیگر خندان باشیم و سپاسگزار سپاه عثمانی؟ حتی جوامع لیبرال و پرچمدار حقوق بشر هم از حق ویژه هموطن خود نمی گذرند. اگر حقوق شهروندانشان ایجاب کند، از جار زدن اصول اساسی اعلامیه حقوق بشری که خود نوشته اند، کوتاه می آیند و به فرصتی دیگر می گذارند. دیده ایم و شنیده ایم که امریکا و کشورهای اروپائی حتی برای دفاع از شهروند خطاکار خود در کشوری دیگر، چه ها که نمی کنند. با این حساب، اهالی غرب آذربایجان باید اولویتی بیشتر از ارامنه آناتولی برای همدردی داشته باشند. خاصه که در فاجعه جیلولوق، داشناکهای ارمنی مجرمند و سپاه عثمانی ناجی مردم ارومیه. اما و با کمال تاسف و تاثر، اینگونه نیست و روند تحولات نیز چنین چشم اندازی را نشان نمی دهد.

مناسبتها در جهان نقش درخور توجهی دارند. چنین روزهائی باعث می شوند که از تاریخ درس بگیریم. باید ملت ارمنی را ستود که به خود و دیگران اجازه نمی دهند، کشتار نیاکانشان را فراموش کنند. باید یهودیان را ستود که همه ساله دانش آموزانشان را به آشویتس می فرستند تا بدانند بر این ملت چه گذشته است. باید فلسطینی ها را ستود که با نامگذاری روز نکبت و با تمام حمایتی که از اسرائیل می شود، نگذاشته اند جهان آنها را فراموش کند.

حال که در هیچ تقویم رسمی سالگرد کشتار بی رحمانه جیلولوق ثبت نیست، حال که هموطن ما همدردی با ارامنه آناتولی را به قربانیان دسته جات جیلو و داشناک ترجیح می دهد، چه احساسی باید نسبت به یادآوری گسترده 24 آوریل داشته باشیم؟ چه احساسی باید نسبت به هموطنی داشت که پا به پای فرانسوی ها، همه ساله ارتش عثمانی را نکوهش می کند که چرا مرتکب قتل شهروندان خود شد، اما توجه ندارد که همان ارتش، هموطن او را از دست جیلوها و دانشاکهای ارمنی نجات داد؟

از دو حال خارج نیست، که هر دو اسفناک است. یا قربانیان حقشان مرگ بود و اهمیت چندانی نداشتند، که دلیلی برای همدردی با بازماندگانشان باشد؛ و یا چراغ همدردی دیگر به خانه روا نیست و کُلهُم ارزانی کلیساست. هموطن هم تعریف دیگری دارد، که شرق و غرب عالم هنوز آن را تجربه نکرده اند. در پی 24 آوریل به دنبال فرانسه و اروپا دویدن، چیزی عاید ما نخواهد کرد. برای ما شایسته تر آن است که 24 آوریل را  "روز جهانی هموطن قلابی" بنامیم. تا شاید تلنگری باشد بر کسانی که حرف و عمل و ادعایشان، سخت گزنده است. 
---------------------------------
(1)    - کتاب "نخستین مسلمانان در اروپا" نوشته برنارد لوئیس و با ترجمه درخشان محمد قائد، در خصوص اقلیتهای مسیحی عثمانی، از جمله ارامنه، توضیحات مبسوطی دارد که بسیار خواندنی است. از جمله می گوید، عثمانی ها هیچ علاقه ای به اروپا و علی الخصوص غرب اروپا نداشته اند و معمولاً از ساکنین مسیحی و یهودی خود برای این کار استفاده می کردند.
(2)    - کتاب قطور "تاریخ ارمنستان" را سالها پیش دوستی ارمنی به من امانت داد و بخشهای زیادی از آن را مطالعه کردم. متاسفانه مشخصات کتاب یادم نیست. تصور می کنم نویسنده آن ارمنی فرانسوی بود.
(3)    - "مار" یک تیتر مذهبی متعلق به کلیسای شرق آشور است. مانند اسقف و کاردینال در کلیسای کاتولیک
(4)    - زمانی ابراهیم نبوی در خصوص شهر بروکسل طنزی با این مضمون نوشت. «در بروکسل همه اقوام مهاجر و علی الخصوص مسلمانان پاکستانی و عرب، با پرچم کشورهای خود مدام راهپیمائی می کنند و به همه چیز اعتراض دارند. در ضمن از تامین اجتماعی گسترده بلژیک هم بهره می برند. اما اگر روزی اهالی بروکسل با پرچم بلژیک راهپیمائی کنند، به نژادپرستی و ضد مهاجر بودن متهم خواهند شد.» این حکایت شهر ارومیه هم هست. ارومیه در نقشه ارمنستان بزرگ، کردستان بزرگ، آشورستان! بزرگ، چنان جا خوش کرده که انگار تُرکها میهمان ناخوانده اند و چند صباحی است ساکن این شهر شده اند. اما اگر همین اکثریت تُرک، ادعای مدعیان را نپذیرد و معترض آنها شود، به آنها پان ترک گفته خواهد شد.
(5)    - من تندترین عبارت ضد ارمنی که شنیده ام و باید متعلق به دوران بعد از جیلولوق باشد، "الله ائرمئنیه دئرناخ وئرمسن" هست. یعنی : «خدا آن را روز نیاره که ارمنی فرصت پیدا کنه» در اینجا هم منظور از ارمنی لزوماً ارامنه نیست. تاریخ این کلمات و معانی مستخرج از زبان محاوره، استعداد زیادی برای سوءتفاهم ایجاد می کند.